|
سه رو. است که آمریکا و هم پیمانانش دیوانه وار فریاد میزنند که ایرانی ها خواستند در آمریکا دیپلماتهای عربی بخصوص سفیر عربستان را بکشند و در آمریکا بمب گذاری کنند.
اما موضوع چیست و چرا در این زمان؟ موضوع ترور تاز ه گی ندارد پروژه ای است که آمریکائیان و غربیان سی سال است روی آن مانور میدهند که برای چنین روزی افکار عمومی جهانیان آمادگی داشته باشد ولی در حقیقت مسئله فراتر از این صحبتها است و طبیعی است که دو اندیشه استکباری و ظلم ستیزی در زمانی خاص با هم تصادم خواهند کرد و بهانه هرچه می خواهد باشد. استکبار و سلطه به این نتیجه رسیدند که نمی توانند به آسانی به کشور ایران دست یازند و منافع آن را در منطقه به چنگ آورند و سالیان سال صبر کردند و نتیجه نداد و انواع آدم را وارد بدنه نظام اسلامی کردند و ثمری نداشت . از طرفی آنها چند سال است که سپاه را هدف گرفتند چون آنها ارزیابی گذشته اشان از جنگ تحمیلی روشن است که سپاه و بسیج نقش اصلی را در شکست واضمحلال حکومت صدام داشتند و لذا قبل از هرگونه حرکت نظامی بر علیه ایران میخواهند گناه آن را به گردن سپاه بیندازند. توجیه افکار عمومی جهان و حساسیت مردم دنیا روی ترور این امکان را به غربیان داده که تاکنون به چند کشور حمله کرده و آنها را اشغال کرده و یا رهبران آن را به زیر کشند از طرفی آمریکا از بهار عربی در منطقه وحشت کرده و اگرچه نقش انقلاب ایران را منتفی کردند ولی در عمل این حرکات را زیر سر ایران دانسته و نفوذ ایران در جهان اسلام را جدی گرفتند. اما این سناریو همانقدر که برای ایران خطرناک است برای آمریکا و همپیمانان منطقه ای او دو چندان است زیرا در جنگ تحمیلی کشورهائی چون عربستان و حاشیه خلیج بر علیه ایران وارد جنگ شدند و اگر آمریکا به ایران حمله نظامی کند زمان مناسبی است تا ایران تصمیم آخر را بگیرد. موضوع آخر اینکه به نظر میرسد حاکمیت ایران باید آماده باشد زیرا این تحلیل غربی ها مبنی بر آشفتگی داخلی اوضاع ایران آنان را به چنین طمعی ترغیب کرده همان طمعی که صدام را ترفیب به حمله نموده است. همه این تحلیلها یکطرف و اراده حق تعالی یکطرف دیگراست که اگر نظام ایران مورد عنایت و تایید الهی و حمایت امام عصر باشد مطمئنا از گزند بلایا محفوظ خواهد شد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
از بی حوصلگی مینویسم احساس میکنم همه چیز بی رنگ شده .مغزها بی تحرک شده ُ.مطمئنم اگر امروز بسیاری از دانشمندان قدیم چون زکریا بوعلی سینا فارابی رودکی و نیوتن و انشتین و.....زنده بودند هرگز بخود زحمت نمی دادند که آنهمه شاهکار ادبی و صنعتی و غیره بسازند بخاطر اینکه زندگی و زمانه آنها جایی برای مونتاژ نداشت و خودشان مجبور بودند همه چیز را تجربه کنند ولی امروز همه چیز مونتاژ است و خیلی نیازی به تلاش ندارد حتی عکسهای ازدواج عروس و دامادها مونتاژه لابد در دورانی که عمرشان به آخر میرسه آن مونتاژها را طوری مونتاژ میکنند تا نوها هاشان باور کنند که آن تصاویر راست و حقیقی است .خدا رحمت کند قدیمیها را که چه زندگی سر راستی داشتند و مجبور به مونتاژ نبودند تا بچه های آینده را فریب بدهند.به همین دلیل است که دوست دارم همیشه بچه می ماندم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
تاریخچه خط در ایران پیش از اسلام تاریخچه خط در ایران پیش از اسلام
نباید پنداشت که خط یک باره در گوشه ای از جهان از طرف یک یا چند تن به طور کاملی اختراع شده و از آن جا به سایر جاها به ارمغان رفته است و یا هر قومی برای خود خطی کامل و زیبا ساخته آن را به دیگران آموخته اند، بلکه باید دانست که اصل خط های عالم، از نقش کردن پندار و تصور بشری با صورتی ساده و عاری از صنعت و کودکانه برخاسته است.
انسان از وقتی که به خود آمد و ارتباطی بین افراد صورت گرفت سعی داشت که اندیشه ها، مرادها و بویه های خود را به صورتی و شکلی به طرف بفهماند و ساده ترین طرزی را که برای به جا آوردن این مقصود پیشنهاد خاطر ساخت آن بود که آن خیال ها را بر روی صفحه ی سنگ یا پارچه ی تخته یا بر دیوار مغازه و اِشگفت مطابق صورت خارجی که در نظر است مجسم سازد، پس قدیم ترین خط های عالم قدیم ترین نقش هایی است که مردم برای مجسم کردن اندیشه های خود نگاشته اند و خط بدین طریق رفته رفته به وجود آمده است و خط هایی که بعدها نوشته شده و دنباله ی آن ها تا امروز پیوستگی یافته، خلاصه ی آن نقش ها و کامل شده ی زحمت هایی است که با نهایت سعی، آزمون، تکرار و اصلاحات پی در پی از طرف مردم و در ازای زمان دست به دست به ما رسیده است. مطالعه در تاریخ خط و دانستن تاریخ خط های دنیا، بسیار مهم است و در این باب کتاب ها نوشته شده است و دانستن این علم انسان را به طرز معیشت، طرز فکر و طرز زندگانی قوم های مختلف جهان آشنا می سازد. در کاوش های استادان طبقات الارض و کنجکاوی مغارهای قدیم که محل اقامت مردم وحشی بوده است، نقش ها و تصویرهایی از حیوانات و نباتات به دست آمده است که مظهر خیال های مردم بوده و بعضی از آن نقش ها را توانسته اند با اصل خیال نقاش مطابق ساخته بخوانند، و از این رو خط های وحشیانه ی دیگر را نیز خوانده و به خواندن خط های کامل تر موفق شده اند. اینک ما مراحل تکمیل و تطور خط ها را در چهار مرحله وانمود می کنیم :
مرحله ی اول : خط ِنگاری یا نقشی یعنی کسی خیال و اندیشه ی خود را به صورت نقش و نگار تجسم داده و آن را وسیله ی فهم دیگری قرار دهد و این خط دارای زبان خاصی نیست و خطی است که می توان آن را خط بین المللی دانست، خط «هیْریوغلف» مصر قدیم اصلاح شده ی این خط بوده است.
مرحله ی دوم : خط ِنموداری یا علامتی یعنی خطی که برای هر اسم، خواه اسم ذات یا اسم معنی، نشانه و علامت خاصی قرار دهند، در چنین خطی باید به شماره ی مفاهیم لغت ها یا کلمه های معمول در آن زبان علامت هایی معین به کار برد و الفبا در این خط موردی ندارد، این گونه خط ها دارای شکل ها و علامت های بسیاری است که گاهی از هزار هم می گذرد مثل خط های مصری متأخرتر، بابلی و آشوری قدیم.
مرحله ی سوم : خط ِآهنگی یا صوتی یعنی خطی که هر حرف یا شکل، نشانه ی یکی از صوت هاست، در زبان صاحبان این خط ها نیز غالبا واژگان با اصوات و مقطعات جدا جدا ساخته شده است و هر صوتی در مقصود گوینده تأثیری خاص داشته، یعنی اصوات حاکی مراد و قصد گوینده است و یک صوت با تغییر آهنگ تغییر معنی می دهد مثل لفظ «بَهْ» که در زبان فارسی به سبب تفاوت آهنگ گوینده اش، ممکن است چند مقصود مختلف را بفهماند و با تکرار آن باز چند مقصود دیگر را حالی کند و با نوشتن آن (به واسطه ی این که خط ما خط صوتی نیست) نمی توان این مقاصد را به طرف فهمانید. خط چینی امروز مخط هایی از خط علامتی و خط صوتی است.
مرحله ی چهارم : خط ِالفبایی و آن چنان است که هر حرف نماینده ی یک مخرج است، و آن مخارج گاهی حروف مصوّته و گاهی حروف غیرمصوّته را ادا می کنند و از ترکیب مجموع حروف لغات و کلمات ساخته می شود و چون لغات و کلمات ساخته شده از چند مخرج مختصر بیش نیست با همان چند حرف که از سی چهل عدد تجاوز نمی کند می توان تمام لغت ها، معنی ها و مقاصد را وانمود ساخت. مانند خط های اسلامی، لاتینی، هندی و سامی که همه از خط ها الفبایی محسوب اند.
اصل خط های دنیا از کجا است ؟ تا اوایل قرن نوزدهم اهل تحقیق را گمان چنان بود که اصل و ریشه ی خط ها از سه خط برخاسته است و آن سه : خط چینی، خط هندی و خط سامی است و معتقد بودند که خط قدیم مصری (هیریوغلف) و خط میخی از اصلی دیگر است که از زبان های قدیم محفوظ مانده است. ولی بعدها به این عقیده گرویدند که تمام خط ها از روی خط فنیقی (کنعانیان) گرفته و ساخته شده و تنها خط مصری و چینی باقیمانده ی خط های نگاری قدیم است. عقیده ی دیگر نیز پیدا شد که گفتند خط فنیقی از خط مصری که به تدریج از صورت نگاری و نقشی خارج شده بود استخراج و صورت الفبایی بدان داده شد. به این شکل که بیست و دو علامت از خط مصری که هر یک مخرج حرفی بود گرفته، الفبایی که بعد تنه ی سایر خط ها گردید از آن ترتیب دادند. عقیده ی دیگری نیز هست که گویند خط فنیقی و خط عبری از خطی دیگر که نمونه ی آن در جزیره ی «کریت» پیدا شده است، گرفته شد. عقیده ی دیگر می گوید که خط فیقی مأخوذ از خط میخی است که آن را اصلاح کرده و به صورت الفبایی درآوردند و هر کس در عقیده ی خود متوسل به قرائن و شباهت حروف و مرجحات دیگر می شود و آن چه مسلم است آن است که خط فنیقی قدیم ترین و سهل ترین خط های الفبایی دنیای قدیم بوده، خط عبری، سرُیانی، نَبَطی، عَرَبی، مُسنَدْ، آرامی، پهلوی، یونانی، لاتین، سنسکریت، سغدی، ایغوری، حبشی و سایر خط های موجود دنیا غیر از چینی از آن خط عاریت و تقلید شده است و این که آن خط از چه خطی گرفته شده و آیا اصل آن از خط میخی یا خط مصری است، تردید است.
ایرانیان خط را از کجا آموختند ؟ مردم ایرانی، که به فرموده ی زرتشت از سرزمین «اَیْرانَ وَ یِْچَ» بیرون رانده و برای پیدا کردن چراگاه و خورش به سوی خوارزم و ایران رهسپار شدند غالبا مردمی بیابانی، چوپان و برزیگر بیش نبودند و از خود خط، ادبیات، فرهنگ و آداب شهرنشینی نداشتند. این معنی از حالت آریایی های سکایی، تخاری، سَرْمَتْ و الَاّن، که بعدها از مشرق آسیا وارد ایران شده و برای به دست کردن چراگاه و خورش با برادران ایرانی خود که پیش تر از آنان وارد ایران یا هند شده بودند به زد و خوردهای خونین پرداختند، معلوم می شود و می بینیم که آن قوم نه خطی داشتند و نه دارای کتابی و شریعتی بودند و به جز پرسش قوای طبیعی و ستارگان کیشی نداشتند و از این رو دارای تربیت شهرنشینی که خط سرآمد آن است نبودند. دیگر می بینیم که خط های پذیرفته شده ی این اقوام نیز خط های ملل سامی است یعنی همان خطی که سایر برادران آریایی ما چون هند، یونان، روم، فرنگ، روس، ژرمان و سایر شاخه های نژاد سفید آن را تقلید کردند. در اسطوره ها و نامه های باستانی ایران نیز این معنی ثبت است که خط از طرف دیوان به پادشان باستان ایران مانند طهمورث زیناوند آموخته شد و این سخن در شاهنامه یاد شده است آنجا که گوید :
چون طهمورث آگه شد از کارشان برآشفت و بشکست بازارشان کشیدندشان خسته و بسته خوار به جان خواستند آن زمان زینهار که ما را مکش تا یکی نوهنر بیاموزی از ما کت آید به بر نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را به دانش برافروختند نبشتن یکی نه که نزدیک سی چه رومی چه تازی و چه پارسی چه سغدی چه چینی و چه پهلوی نگاریدن آن کجا بشنوی
از این روایت فردوسی که از روی روایات باستانی ایران گرفته شده است نیز به خوبی برمی آید که آریاهای آن روز که در ایران استقرار یافته اند، خود دارای تمدن و خط نبوده و این مبادی و اصول را از رعیت ها و زیردستان مغلوب خود آموخته اند و آن زیردستان مردم قدیم ایران بوده اند که بعدها از آنان به «دیو» تعبیر شده است و یا اسیران جنگی از نژادهای همسایه و یا اتباع ملل مجاور که مغلوب ایرانیان می شدند. بالجمله آن چه از منابع صحیح و قراین روشن، ثابت و شواهد حسی به دست می آید آن است که در آغاز این گفتار بدان اشارت رفت. و می دانیم که ایرانیان (مادی ها) در طول مدتی که یوغ بندگی و رعیتی ملل مقتدر سامی (آشور) را به گردن داشتند، به خط آشوری که خط میخی است آشنا شدند و سپس که گردن از قید ذلت و بندگی آنان برتافتند و دولتی مستقل از خود برقرار ساختند خط میخی را تکمیل کردند و از این رو می بینیم که در بدو تشکیل دولت هخامنشی این خط مانند خط ملی مورد استعمال پادشاهان بزرگ چون کورش، داریوش، خشیارشا، اَرْتَخشْتَرْهَ و غیره است و در سنگ ها، مهرها، فلزها، گل پارها، دیگر کتیبه ها و نوشته ها آن را به کار برده اند. و سپس نیز خبر داریم که خط دیگری که آن هم از خط ها مردم سامی است، مورد استعمال ایرانیان قرار گرفته به خط پهلوی مشهور گردید. اینک می خواهیم طرز و کیفیت خط های میخی، پهلوی و اوستایی را یکان یکان روشن سازیم بنابراین نخست اندکی در بنیاد سازمان خط بیان کرده پس آن گاه وارد موضوع می شویم.
خط های ایران پیش از اسلام الف) خط میخی سومریان مردمی بودند که پیش از (3000) سال قبل از میلاد مسیح در قسمت جنوبی عراق سکونت داشته و دارای تمدنی بوده اند و خطی نیز داشتند که آن را از چپ به راست می نوشتند و این خط میخی است. در حدود سنه ی (3000) قبل از میلاد طوایفی سامی نژاد که آن ها را فنیقی یا کنعانی می نامند از جزیره العرب یا سواحل خلیج فارس به سرزمین عراق تاخته و در جنب سومریان دولت و مدنیتی که آن را از سومریان آموخته بودند ایجاد کردند. ولی تمدن و دولت مذکور دوام نکرد و بار دیگر مقهور سومریان شد و آن مردم به سوریه و فلسطین شتافتند و در سواحل بحر ابیض سکنی گزیدند ولی طوایف سامی دیگری بعد از آن ها در بابل و آشور قدرت پیدا کرده دولت های عظیمی به نام دولت (کاسانیان)، (آشوریان) و (کلدانیان) از اواسط قرن 18 ق. م. به بعد به وجودآوردند و بابل و نینوا پایتخت کلده و آشور شهرت جهانی یافت. در همین ایام طوایفی که به (عیلام) یا ملوک (اَنزان) موسوم بودند در خوزستان و سواحل خلیج فارس، لرستان، قسمت غربی و جنوبی ایران برخاسته و رقیب بزرگی برای آشوریان شدند و شوش پایتخت آنان مشهور جهان شد. خط میخی از چهار تا پنج هزار سال پیش از میلاد در نزد سومریان ساکن جنوبی بین النهرین معروف بود و از شکل بدوی (نقشی) ترقی کرده مرحله ی دوم و سوم را می پیمود، طوایف آشور و عیلام نیز همان خط را از سومریان گرفته و به کار بردند. این خط در حوالی (1700 ق. م.) در مرحله ی دوم و سوم بود که ایرانیان مادی هم آن را گرفته و به کار بردند. درست روشن نیست که از چه تاریخ این خط به دست مادها افتاده است، اما معلوم است که این خط در دست ایرانیان رو به ترقی و اصلاح نهاده و در اواسط قرن (6ق. م.) از مرحله ی «نموداری» یعنی علامتی و «آهنگی» یعنی صوتی به صورت الفبایی درآمده است، و وقتی که کورش کبیر دولت هخامنشی را سر و صورت داد و بابل را در (538 ق. م.) فتح کرد، خط میخی که هنوز در کلده، آشور و عیلام به صورت نموداری و آهنگی بود در ایران صورت الفبایی یافته بود. کتیبه ها، نوشته های سنگی و سفالین پادشاهان هخامنشی که به سه زبان کلدانی، عیلامی و فارسی است این معنی را گواهی صادق است از این رو می توانیم بدانیم که ایرانیان مادی از دیرباز با این خط انس داشته اند و آن را دیری ورزیده و به کار انداخته و قریحه و ذوق خود را در اصلاح آن برگماشته و آن را به این صورت درآورده اند ورنه چگونه در مدت چند سال هخامنشایان می توانستند آن را از صورت اصلی به این صورت درآورند ؟ خط میخی کلدانی دارای حرف ها و شکل هایی بسیار بود که بعضی از آن ها نمودار یک ذات با یک معنی و بعض دیگر نماینده ی صوت و هجایی خاص بودند. که با یک یا چند صوت از آن ها یک معنی ساخته می شد. مجموع مقاطع حروف بی صدای خط میخی کلدانی از 18 حرف تجاوز نمی کرده است به قرار ذیل : ا، ج، د، ز، ح، ط، ل، م، ن، س، پ، ص، ق، ر، ش، ت. و با آن که آشوری ها و بابلی ها از نژاد سامی بوده اند معذلک حروف سطبر و فخیم عربی مانند ظاء و ضاد و حروف حلق مانند غین، عین و ها و حرف شین و خا در آن نیست و از این رو حدس می زنند که این خط را سومریان از مردمی غیر سامی آموخته اند یا خود سومریان غیر سامی بوده اند.
میخی مادی اما حروف الفبای میخی مادی 42 حرف بوده است و 36 حرف آن را از روی حروف میخی آشوری ساخته اند که پنج حرف آن از حروف صدادار بوده است و شش حرف دیگر از جنس «نمودار» بر آن افزوده اند و آن شش علامات : بَغا، اوهرمزد، دَهْیو، شاه؛ بومی و علامت ختم جمله می باشد. توضیح آنکه نمودارها در الفبای آشوری از هشتصد حرف هم تجاوز می کند ولی در الفبای مادی یا هخامنشی چنانکه می بینیم از شش حرف زیاد نیست و این است صورت آن ها : اصلاح مهمی که در ایران راجع به خط میخی شده است، زیرا چنانکه گمان کرده اند و علی القاعده نیز همین طور به نظر می رسد ایرانیان این خط را از مردم همسایه «آشوری» یا «عیلام» یا هر دو گرفته اند و اگر فرض کنیم که در آغاز تمدن و استقلال دولت مادی این وام گرفته شده است باز تا ابتدای دولت هخامنشی از نظر مدت چندان دور نبوده است که بتوان گفت که بالطبع و از لحاظ تطور چنین اصلاحی در خط میخی صورت گرفته است. یعنی اولا آن را از حالت علامتی و صوتی (هجایی) به حالت الفبایی درآورند و ثانیا اعراب را جز حروف قرار دهند و ثالثا برای حروف مختص به زبان آریا که در خط آشوری نبود صورت هایی اختراع نمایند، بنابراین شکی نیست که این اصلاحات تدریجی و به طریق تکامل و تطور طبیعی صورت نگرفته بلکه، بر حسب هوش و قریحه ی ملی به امر و فرمان بزرگان یا شهنشاهان یا مغان وجود یافته است و ناگهانی، به طور انقلاب و نودرآمد موجود شده است. ممکن است گفته شود که به راهنمایی دبیران فنیقی یا آرامی یا یهود که در زیر دست بزرگان ایران خدمت می کردند و حروف الفبایی داشته اند و از پیش با آن آشنا بوده اند این اصطلاح پیدا شده است. این تصور دور نیست لیکن اشکالی دارد و آن اینکه خود یهود یا آرامیان یا فنیقیان هم حروف مصوَته و اعراب را داخل خط نکرده اند، چنان که از آثار قدیم فنیقی، یهود و آرامی معلوم می شود که نه تنها اعراب جزء کلماتشان نیست بلکه «الف»، «واو» و «یا» هم در کتیبه ها و نوشته های قدیم آن مردم پیدا نمی شده است و در اواخر «الف»، «واو» و «یا» را برای نشان دادن حرکات گاهی به کار می برده اند، پس از انقراض یهود و پراکنده شدن در آفاق چون دیدند این سه حرف کافی برای ادای مقصود نیست و لغات آنان دستخوش فنا خواهد شد قاعده ای برای حرکات وضع کردند که امروز به طور ناقص در خط مربع (خط عبری) دیده می شود در این صورت معنی ندارد که اصلاح خط میخی از ناحیه ی مردم سامی صورت گرفته باشد و شکی باقی نمی ماند که این اصلاح مربوط به غریزه ی ذاتی و طبیعی آریایی است چنان که ملل گِرِک، لاتین و هند نیز بعد از قبول حروف فنیقی همین کار را کردند و اگر بخواهیم سامیان را در عمل کتابت ایرانیان موثر بشناسیم باید به عکس تصور فوق ضایع شدن خط ایران و از میان رفتن اعراب از در خط پهلوی و خط ها اسلامی مربوط به تاثیر وجود آن قوم بدانیم چنانکه در جای خود به این معنی اشارت خواهیم نمود. چیزی که خط میخی را از بین برد (چنانکه معروف است) حمله ی اسکندر و قدرت سرداران او نبود، بلکه دشواری این خط سبب از یاد رفتن آن گردید، چه خط میخی با قلمی نوک تیز چوب یا فلزی بر روی پاره های گِل سخت شده کنده کاری گردیده و یا با همان قلم بر الواح سنگی و معدنی حکاکی می شده است، بر خلاف خط مصری و فنیقی که روی چوب و یا پاپیروس و پوست حیوانات با هر نوع قلمی کنده شده یا با رنگ نوشته می شده است. اما در خط میخی چنین نبود بلکه بیش تر پارچه ی گلی را برداشته با چنین قلمی بر روی آن خط هایی کنده و پارچه را خشکانیده و سپس پهلوی هم قرار می دادند و آن پارچه های گِل را به زبان کلدانی «آجُرْ» و آن خط ها را «دُپی» می نامیدند و از آن آجرها دو کتابخانه یکی در شوش و دیگری در تخت جمشید اخیرا کشف گردیده است. همچنین بر روی فلزات یا سنگ ها حروف میخی با دقت بایستی کنده شود و به درد پاپیروس و غیره نمی خورده است، به همین سبب عامه ی مردم ایران در آن عصر برای تحریرات عادی بر روی پوست یا پاپیروس خط آرامی به کار می برده اند. این شکل کتابت و خشونت شکل حروف و جای زیاد گرفتن سطور سبب شد که از همان زمان دولت هخامنشی خط آرامی (که از مدت های دور از کنعانیان به سرزمین کلده و آشور رسیده بود) به همراه کاتبان و دُپیوَران سامی به ایران آمده وسیله ی مبادله ی افکار و رفع حاجت بزرگان، تجار و سایر مردم قرار گیرد. این است که در دوره ی اشکانیان خط میخی روی به تراجع می گذارد و تا مدتی خط یونانی مورد استعمال واقع شده و به تدریج از نیمه ی قرن دوم پیش از میلاد خط آرامی متداول می گردد، لیکن نباید تصور کرد که خط میخی در عهد اشکانیان به کلی منسوخ شده بود چه در بابل لوحه هایی یافته اند که متعلق به دوره ی اشکانی است و به خط میخی نوشته شده است، در این لوح ها مطالب قانونی، نجومی و سرودهای مذهبی مندرج است.
ب) خط پهلوی خط پهلوی چنان که پیش تر اشاره کردیم از خط آرامی گرفته شده است و خط آرامی در اصل منتهی می شود به دو خط قدیم که یکی فنیقی و دیگری عبری است.
فینیقیان که آنان را کنعانیان هم می نامند در حوالی سه هزار سال پیش از مسیح از سواحل خلیج فارس یا از داخله ی جزیره العرب وارد سواحل فرات شده و چنانکه قبلا گفتیم در آنجا رحل توطن افکندند و سپس از آن جا به طرف سوریه و فلسطین رفتند و درسواحل بحر ابیض دولتی تجارتی بوجود آوردند. عبریان که بدون شک از ملل سامی نژاد می باشند از شبه جزیره ی طورسینا و به قول استاد «مرگلیوس» از یمن و به قول دانشمندی دیگر از حجاز که از زادگاه اصلی آن قوم بوده است برخاسته و به عادت صحراگردی و بادیه نشینی هجرت کردند و عاقبت در حوالی قرن سیزده قبل از میلاد در حدود فلسطین و ارض کنعان با کنعانیان همسایه شدند و بعد از جنگ های خونینی وارد فلسطین گردیدند و بعدها شهر اورشلیم را عمارت کرده در آنجا خانه کردند، نام «عبری» از ماده ی «عَبَرْ» و به معنی عبور و حرکت و اشاره به صحرانوردی آن طایفه است، نو به مناسبت «اسرائیل» که لقب «یعقوب» بوده به بنی اسرائیل موسوم شدند. در اخبار یهود آمده است که «عبری» نام «ابراهیم» جد بزرگ بنی اسرائیل است که از شهر «اور» کِلدهَ گریخته و از نهر عبور کرده است - و معلوم نیست که این نهر اُرْدُنْ است یا نهر فرات، و بعضی گویند «عبری» نام یکی از اجداد ابرهیم بوده است و علمای معاصر ترجیح می دهند که عبری را از ماده ی عبور گرفته و آن را شامل بنی اسرائیل که از صحاری عبور می کرده و در حال بَدَوی می زیسته اند بشمارند - چنان که عرب را هم از همین ریشه و ماده و به همین معنی می دانند و ثلاثی مجرد یعنی اصل و ریشه ی فصل «عَبَرْ» و «عَرَبْ» را یکی دانند که به قاعده ی قلب لغات اختلاف یافته است. باید دانست که اقوام عبری اختصاص به فرزندان «ابراهیم» داشته اند چه طوایفِ دیگری نیز به این نام خوانده شده اند که بعدها با اعراب به هم آمیخته و از یهود جدا شده اند. قدیمی ترین نمونه ای که از خط فنیقی یافته اند، کتیبه ی (ستون مه زا) است که تاریخ آن به (895 ق.م) می رسد - دیگر جامی است سه قطعه که در جزیره ی «قبرس» یافته اند که تاریخ آن را با عهد «سلیمان» پادشاه یهود (971-931 ق.م) به حدس و تخمین برابر کرده اند و چون این دو کتیبه به هم شباهت ندارد، تصور کرده اند که خط فنیقی از خط عبری گرفته شده است، ولی به دلایلی دیگر که محل ذکر آن اینجا نیست، این عقیده مُرجّح شده است که موجد خط الفبائی آرامی فنیقیان اند که یا از خط مصر و یا از خط میخی سومری آن را تقلید و در آن اصلاحاتی به کار برده اند و از حالت نقشی به مرحله ی الفبایی در آورده اند. این خط که بعدها خط آرامی، نَبَطی، مُسْنَدْ، حَبَشی و قِبْطی از آن تقلید شد، در ایران به خط پهلوی تبدیل یافت، یعنی آن خط با بندگان و جیره خواران سامی وارد ایران شده و در زمان هخامنشی و بعد از آن در عهد اشکانیان مورد استفاده واقع گردید و رفته رفته در آن تغییرهایی راه یافته خط پهلوی اشکانی را بوجود آورد. خط پهلوی چنان که گذشت از خط آرامی گرفته شده است و پادشاهان هخامنشی این خط را یعنی آرامی را ترویج کرده اند.
خط میخی برای نقر و نقش کتیبه به کار می رفته است و از برای نامه ها و دیگر نیازمندی های عمومی مناسب نبوده است از این رو خط ساده و الفبایی «آرامی» که از عهد کلدانیان در آسیای صغیر معروف بود به تدریج اهمیت پیدا کرد. ابتدا به مناسبت سهولت هر جا به خط میخی چیزی نوشته می شد نام صاحب خط - یا اگر آن چیز ظرف سفالی یا جنس دیگری بود نام خریدار یا فروشنده را - در کنار آن به خط آرامی می نوشتند، ولی بعدها وسعتِ استعمال این خط به جایی رسید که در تمام قلمرو ایران، عراق، آسیای صغیر و مصر عمومیت یافت و مکاتیب حکام، پادشاهان، روابط ملل، روزنامه های دولتی، فرمان ها و نوشته های عادی همه با خط آرامی انجام می گرفت. ترقی روز افزون این خط با حمایت و تقویت شهنشاهان هخامنشی حاصل آمد که در شاهنشاهی فاضل و عالی خود متعرض آیین، رسم ها،خط و زبان ملل تابعه نمی شدند. مخصوصا خط آرامی را به خاطر آسانی آن رواج دادند و به کار بردن آن را در ممالک مفتوحه انتشار فرمودند. زبان آرامی به دو لهجه منشعب گردید : لهجه ی عراقی که آن را لهجه ی آرامی شرقی نامند و لهجه ی سوریه، فلسطین و طورسینا که آن را آرامی غربی نامند. خط آرامی هم به چند شیوه و رسم آن خط درآمد و آنچه در ایران مادَرِ خط پهلوی قرار گرفت شیوه و قلم آرامی عراق بود. اصل خط آرامی که از کجا شاخه گرفته است درست محقق نیست، برخی تصور کرده اند که خط مذکور از روی خط هیریوغلف مصر تقلید شده است زیرا هر چند خط نامبرده خط الفبایی است معذلک حروفی در آن خط هست که حاکی از صورتی است که خود آن حرف هم به معنی همان صورت است مانند الف «عَلفّیا» به معنی «گاو» که در اصل به شکل سر گاو بوده و بعد که از حال نگاری به حال صوتی افتاده صدای «آو» یافته و بعد حرف الف و صدای «اَ اِ اُ» پیدا کرده است. دیگر «ب» که نام او «بیت» است و در اصل به صورت خانه ی مسقف بوده است همچنین «جیم» که نامش «گمیل» است و در اصل صورت جَمل = شتر بوده و «طِطْ» که نام و صورت افعی است و عین که به شکل چشم است و «لامد» که به شکل عصا است و «هی» که به صورت شبکه است و غیره ... و گروهی گویند که خط آرامی از مخترعات یکی از ملل سامی است و جمعی آن ماْخوذ از خط فنیقی دانند چنان که گذشت و جماعتی گویند خط فنیقی از خط آرامی اخذ شده است زیرا خط آرامی از دو هزار سال قبل از میلاد وجود داشته است. داریوش سوم به غدر و خیانت بعض ایرانیان به قتل رسید و کشور ایران مفتأمفت به چنگال «اسکندر گجستک» افتاد و تمام شهریاران ایران را کشت و ایران را با بیداد و غَدْر به مشت آورد و خود هم به زودی بمرد و سلوکیدیان بر ایران غلبه یافتند و این فتنه ی پرآوازه به سود یونانیانِ آوازه گر تمام گردید، خط یونانی و آداب آن کشور که او نیز چون ایران مسخر گردنکشان مقدونی شده بود، در ایران شیوع یافت، سکه های آن زمان و سکه های اوایل عهد اشکانیان با آن خط زده شد - حتی قباله های املاک هم تا 150 سال ق.م. به خط یونانی نوشته می شد و کتیبه هایی از «گودرز اشکانی» و غیره به این خط بر صخره کنده شده است و در «لرستان»، «بختیاری» و «بیستون» موجود است.
دیری نگذشت که خط پهلوی جای خط یونانی را گرفت و چنان که «کریستن سن» مورخ معاصر می نویسد یونای مآبی اشکانیان که از خراسان برخاسته سرداران یونانی را مغلوب و از خاک ایران بیرون کرده بودند، تقلیدی صوری و از لحاظ (مُدْ) بود و چیزی طول نکشید که زبان و آداب یونانی منسوخ و آداب آریایی ایران به صورت طبیعی خود بازگشت کرد و سکه ها و نوشته های ملی با خط پهلوی شروع شد؛ و خط میخی به عللی که در فصل پیشین ذکر آن گذشت دیگر موقعی برای اعاده به دست نیاورد.
قدیم ترین آثار به خط آرامی در ایران بعد از کتیبه ی نقش رستم که ذکرش گذشت، قدیمی ترین آثاری که به خط آرامی از طرف ایرانیان در دست است، سکه های پادشاهان «پرته دار» می باشد. از زمان سلطنت هخامنشی، فارس در مملکت ایران دارای اهمیت فوق العاده بود؛ شاهنشاهان ایران آنجا را محل اقامت تابستانی خود قرار داده در ایام زمستان اوقات خود را در شوش یا بابل به سر می بردند؛ و به همین جهت «شَتْرپُوان های پرسپلیس» که قطعا از خاندان سلطنتی بودند در میان سایرین وضع ممتازی داشتند و چنان که از روی مسکوکاتی که بعدها ضرب کردند فهمیده می شود این شاهزادگان هم نماینده ی قدرت سلطنت و هم نماینده ی قدرت مذهبی بودند. به علاوه «استرابو» در کتاب خود (کتاب 15 فصل 3 بند 3 و 24) می نویسد :
«... اقتدار شتربوان های مزبور در زمان هخامنشی ها و سلاطین مقدونی زیاد بود ولی زمان اشکانی ها به تدریج کاسته شد ...»
بعد مؤلف مزبور اضافه می کند :
«... امروز (قرن 2) ایرانی های فارس، استقلال خود را حفظ کرده و دارای سلاطینی هستند که ابتدا مطیع مقدونی ها و بعد مطیع پارت ها بوده اند ...»
در سال (323 قبل از میلاد) پادشاهان فارس؛ تحت تبعیت اسکندر کبیر - که قطعا در حفظ قدرت آن ها برای استفاده از نفوذی که آن ها بر مزدیسن های (پیروان مذهب ایرانی های قدیم) مرکز و جنوب ایران داشتند می کوشید - درآمدند. قدیم ترین سکه ای که از شاهزادگان به دست آمده متعلق به قرن 3 قبل از میلاد است و به نام «بَغْه دات» پسر بَغَ کِرْت می باشد و بعد از آن سکه های «وَهوبُرز» و دیگران است.
سکه های این پادشاهان دارای علامت آتشکده و صورت بیرقی چهار گوشه که ظاهرا همان علم کاویانی بوده است می باشد و علائمی دیگر از آثار اوستایی در آن ها موجود است، هغداد و وَهُربُرز جنبه ی دینی داشته اند و پنام بر روی دارند و تاریخ ریاست آنان به عقیده ی «کریستن سن» 280 قبل از مسیح است. عبارت سکه : بَغَ دات پرتَ ر که زی بَغی بَغَ کِرْتَ این سکه ها نمونه ی خوبی از تطور خط آرامی، چه این سلسله که سکه زده اند تاریخ آنان سال بعد، تا عهد «پاپک» و پسرش (ارتخشیر پاپکان)، امتداد پیدا می کند، از گرده ی سکه های مذکور می توان دانست که در این مدت چگونه خط معمولی ایران تغییراتی پیدا کرده و به خط ساسانی منتهی گردیده است.
حروف پهلوی خط پهلوی دارای 25 حرف با صدا و بی صداست. «ا، ب، گ، ج، د، ه، و، ز، ی، ک، ل، م، ن، س، ف، پ، چ، ژ، ش، ت، ث، خ، ذ، غ،» ولی برای حروف «ح، ط، ع، ص، ق» که در الفبای آرامی هست نیز حروفی دارد یعنی «ه» گاهی صدای «ح» می دهد و «ت» گاهی صدای «ط» و «الف» و گاهی «واو» صدای «عین» و «چ» صدای «ص» و کاف و میم صدای «ق» دارا می شده و اگر چه برای «ث» و «ذال» هم حروف خاصی ندارد، اما حرف «ت» گاهی به جای «ث» و گاهی به جای «ذال» می نشسته است و حرف «پ» که صدای «چ»، «ف» و «ژ» نیز می داده، گاهی صدای «واو» داشته و ظاهرا «واو» مذکور واوی بوده است بین «پ»، «واو» و «ف»، که آن را بعدها «فاء عجمی» نام نهادند مانند حروف دوم کلمه ی «اوام»، «افام» و «دویر»، «دپیر» و حرف آخر «آپ»، «آو» و واو «گوی» و گفت و غیره. خط پهلوی و لهجه ی پهلوی به دو دسته تقسیم شده است، یکی خط و لهجه ی اشکانی که آن را پهلوی شمالی می نامند و سابق پهلوی کلدانی می گفتند؛ دیگر خط و لهجه ی ساسانی که آن را پهلوی جنوب و جنوبی غربی می نامند و شرح آن ها داده شد. سوای این دو قسم خط که با حروف مقطع نوشته می شده و گویا مختص کتیبه ها بوده است. خط دیگری هم داشته اند که از برای تحریرات معمولی به کار برده می شد و این خط با حروف متصل نوشته شده از حیث شکل با خط دیگر تفاوت داشته است.
به موجب نقل ابن الندیم، در ایران چند قسم خط معمول بوده است، وی از قول ابن المقفع گوید :
«... ایرانیان هفت نوع خط داشته اند : 1. خط دینی بود که آن را «دین دفیریه» گویند و اوستا را بدان نویسند. 2. ویش دبیریه و آن سیصد و شصت و پنج حرف است که کتب فراست (قیافه شناسی) و زَجْر (تفأل وتطیّر - مُروا و مُرغوا) و خریِر- آب و طنین گوش و اشارات چشم و ایماء و اشاره و چشمک و آنچه بدین ماند بدان خط نویسند. 3. خط دیگری که آن را «کستج- ظ : گستک» گویند و آن بیست و هشت حرف است که بدان عهدها، میثاق ها و اقطاعات می نوشتند و نقش مُهرهای شاهنشاهان پارس و طراز جامه و فرش و سکه ی دینار و درهم بدین خط بود. 4. خط دیگر که آن را «نیم کستج - نیم گستک ظ» می گفتند و آن نیز بیست و هشت حرف است که نامه های پزشکی (طب) و فلسفه را بدان می نوشتند. 5. خط دیگری موسوم به «شاه دبیریه» بود که پادشاهان عجم میان خویش بدان سخن می گفتند ( کذا ؟) دور از مردم عامه، و سایر طبقه های کشور را هم از آموختن آن نهی می کردند زیرا پرهیز داشتند که دیگری جز پادشاهان و ملوک بدان واقف شده از آن راه بر اسرارشان وقوف یابد و ما آن خط را ندیده ایم. 6. کتاب رسایل و نامه ها؛ خطی بود که همه ی طبقات می نوشتند جز پادشاهان، و نام آن «نامه دبیریه» و «هام دبیریه» بود و همانطور که به زبان می گذشت نوشته می شد و نقطه نداشت و بعضی از کتابت های رسایل به لغت سریانی قدیم - یعنی لغات مردم بابل - نوشته شده به فارسی خوانده می شد و عدد حروف آن سی و سه حرف بود. 7. خط دیگر که نام آن «راز سهریه»(؟) بوده و پادشاهان رازها و اسرار خود را در روابط با ملل خارج بدان خط می نوشتند و عدد حروف و اصوات آن چهل بود و هر صوت یا حرفی را صورت و شکلی خاص بود و از لغات نبطی چیزی در آن خط نبود. خط دیگری بود که آن را «راس سهریه»(؟) می گفتند و علم منطق و فلسفه را بدان می نوشتند و آن بیست و چهار حرف است و این خط دارای نقطه بوده و ما آن را ندیده ایم. دیگر قسمتی از الفبا بود که آن را جدا از هم یا پیوسته می نوشتند و «زوارشن» می نامیدند این زوارشن ها قریب هزار کلمه بود و آن ها را برای جدا کردن لغت های متشابه از یکدیگر اختیار کرده بودند، مثلا کسی که می خواست بنویسد «گوشت» می نوشت «بُسْرا» و می خواند گوشت و اگر می خواست بنویسد «نان» می نوشت «لَحْما» و می خواند نان و هر چه می خواستند بدین طریق می نوشتند، مگر لغت هایی که محتاج به بدل کردن آن نبودند که آن را عینا به لفظ فارسی کتابت می نمودند.»
چنان که ملاحظه شد، در آغاز خط ها پهلوی را هفت دانسته و در شرح آن هشت آورده و اگر «زوارشن» را هم خطی جداگانه فرض کنیم عدد به نه بالا می رود و هرگاه نامه دبیری وهام دبیری را هم دو قسم خط فرض کنیم مثال ها به ده می رسد. ولی حق آن است که این دو را یکی دانسته و نیز زوارشن را با کتابت رسایل یکی بشماریم و کتسج و نیم کتسج را هم که عدد حروف آن دویست و هشت است یکی بدانیم. یا «راز سهریه» و «راس سهریه» را که نام هر دو به هم شبیه است یکی فرض کنیم. آنگاه هفت قلم درست می شود. اما آن چه از خارج اطلاع داریم و از کتیبه ها و سکه ی پول ها و نقش مهرها و سایر خط هایی که در روی ظرف ها دیده شده به دست می آید خط ها ذیل است :
1. خط اشکانی قدیم که با خط ها قدیم آرامی پُر تفاوتی ندارد، مانند سکه ی بغ دات که متعلق به قرن سوم قبل از میلاد است و او چنانکه گذشت یکی از پادشاهان (پرته دار) فارس پسر بغ کرت پرته دار است. 2. خط اشکانی جدید، که همان خط است با تفاوت مختصری چنانکه در جدول بدان اشاره شده است. 3. خط کتیبه ای ساسانی است که در جدول دیده می شود و با خط کتیبه ی اشکانی تفاوت دارد. 4. خط تحریری ساسانی است که گویا کتاب ها و نامه ها را بدان خط می نوشته اند و بر ظروف و پاره های سفال و نیز در کتاب های ادبی و علمی پهلوی نمونه هایی از آن دیده می شود که گویا با همان خط رسایل و خط هزوارش منقول از ابن المقفع باشد. 5. محتمل است خط های مرموز دیگری هم برای اسرار پادشاهان یا یادداشت های ریاضیون و فلاسفه یا فال گیران و ستاره شناسان موجود بوده است که از بین رفته و چیزی به ما نرسیده است. 6. خط اوستا یا دین دبیوریه که بیاید. 7. خط ها غیر هُزوارش دار که به فارسی خالص می نوشتند وجود داشته است اما گویا از حیث حروف هجا با سایر خط ها تفاوت نداشته و در خراسان و ماوراءالنهر بدان طرز کتابت می کرده اند و از آوردن هزوارش خودداری داشته اند. بالجمله خط کتیبه ی ساسانی به تدریج مانند پدر خود که خط کتیبه ی اشکانی باشد از بین رفت و خط پهلوی تحریری تا قرن چهاردهم میلادی یا هفتم هجری در ایران باقی ماند ولی عاقبت در مقابل رقیب پر زورتری که عبارت از خط معرب و منقوط نسخ و ثلث باشد از میان رفت. اما در هندوستان قرائت آن خط به طریق تدریس تا درجه ای دوام آورد. اما پیداست که این قرائت تا چه پایه ناقص و ناتمام بود، خاصه در خواندن هزوارش ها که هنوز هم موبدان و علمای مزدیسنان آن کلمات را غلط می خوانند و نمونه ی غلط خوانی مزبور در برهان قاطع و «دستور پهلوی» به خوبی هویداست، و اصلاح این اغلاط را باید حقاً مرهون خاورشناسان و پشت کار عدیم النظیر ایشان بود خاصه دکتر «اندریاس» آلمانی و بهترین دانش آموزان او آقای پروفسور «هرتسفلد» آلمانی که در چند سال اقامت خود در ایران منت استادی بر جمعی از طلاب ایرانی دارند.
ج) خط اوستایی یا دین دبیری خط اوستایی یا «زند» که آن را «دین دبیری» نامند به اغلب احتمال ها در زمان ساسانیان اختراع شده است، چه تا آن عهد متن های اوستا سینه به سینه می رسیده است و یا با خط های مختلف هر عصری یادداشت می شده است، عاقبت به سبب تطوری که رفته رفته در زبان ایرانیان پیدا شده بود بیم آن بود که تجوید و قرائت کتاب بزرگ زردشت دستخوش گردش روزگار شود و اصل و حقیقت آن سخنان از میان برود، از این روی و بدین اندیشه بهتر دانستند که خط درست و کاملی اختراع کنند تا بتوانند همه ی اصوات و حروف زبان قدیم را چنانکه هست بر صفحه ثبت نمایند و از خط پهلوی ناقص یا خط سُریانی که یکی از خط های خوب آن زمان شمرده می شد لیکن از حروف و مقاطع صوت زبان قدیم اوستا بی بهره بود این هنر انتظار نمی رفت که تمام لغات و اصوات و قرائت صحیح اوستا را در کنف خود صیانت نماید. این بود که خط اوستا (دین دبیری) از طرف موبدان و فضلای ایرانی در اواخر عهد ساسانیان اختراع شد، چنین که صورت یک دسته از حروف مصوته که شکل نداشت و حال زیر و زبر فعلی خط ما را داشت و چند حرف بی صدا که در اوستا بود و در خط پهلوی نبود مانند : «ث» ثاءِ مثلثه؛ «ذ» ذال معجمه؛ «ت» نوعی تاءِ مُثتاه فوقانی؛ «ن» نُون غُنّه؛ «خو» خا و واو معدوله؛ «ش» شین مخصوص؛ اختراع گردید و آن حروف را بر حروف موجود پهلوی (حروف تحریری ساسانی نه کتابتی) الحاق کردند و اوستا را بدان خط نوشتند، از برکت این خط که به ضرس قاطع می توان آن را از بهترین و کامل ترین خط های دنیا نامید، تجوید و قرائت کتاب آسمانی ساسانیان از فساد و انحراف مصون ماند. مانی در عصر شاپور اول و هرمز به صدد اصلاح خط افتاده بود و پی برده بود که اگر خط ملی ایران خوانا و درست نباشد علوم و ادبیات دستخوش فساد و ضیاع است و خاصه در کار دین خلل وارد می شود و هر کس کتاب آسمانی را به میل و اراده ی خود تبدیل و تغییر می دهد این بود که در صدد علاج این امر برآمد و عاقبت خط سُریانی را که در آن تصرفاتی کرده بود برای کتب خود اختیار کرد و از این روی معلوم می شود که خط اوستایی در آغاز کار ساسانیان وجود نداشته است، زیرا اگر این خط با این کمال، تمامی و زیبایی در آن روزگار موجود می بود شاید مانی که حاضر شده بود خط سریانیان و نسطوریان را اختیار کند، بی شک خط موبدان ایرانی را بر آن ها ترجیح می داد. دلایل دیگر نیز در دست داریم که می رساند که خط اوستایی در عهد ساسانیان به وجود آمده است اما کی و چه زمان این کار صورت گرفته است، سند قطعی و مسلمی در دست نیست بعض محققان برآنند که در اواخر عهد خسروان ساسانی، یعنی در قرن ششم این اصلاح به عمل آمده است. باید اعتراف کرد که این کار یکی از بزرگ ترین کارهای پرفایده ای بود که علمای ایران به انجام دادنش دست زدند و هر آینه اگر این کار نشده بود شک نیست که زبان اوستایی و خود آن کتاب که امروز یکی از مفاخر ایران و بزرگ ترین یادگار عصور باستان است بعد از حمله ی عرب و این همه فترت های تاریخی بالمره از میان رفته بود و شاید در نتیجه ی محو آن آثار، آثار اساطیری و داستان های باستانی ایران که در شاهنامه ها می بینیم و ماخذ همه اوستا بوده است نیز در میان نبود. خط اوستا دارای 44 حرف با صدا و بی صداست و هم امروز کامل ترین خطی است که در دنیا موجود می باشد، در ظرف چند ساعت با چند درس می توان حروف مذکور را فراگرفت و کلمات ایزدی دین قدیم را بدون غلط با همان لهجه و تجوید اصلی قرائت کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
یک عقدنامه مربوط به سال ۱۲۱۹ (قمری)/۱۸۰۴ (میلادی) خط فارسی، خط یا دبیرهای است که از آن برای نوشتن زبان فارسی استفاده میشود. این خط فارسیشدهٔ خط عربی است. از خط فارسی پس از ورود اسلام به ایران برای نگاشتن زبان فارسی استفاده شد، گرچه از تاریخ دقیق آغاز استفاده از این خط اطلاعی در دست نیست. قدیمیترین نوشتههایی که به زبان فارسی نو یا گویشهای بسیار نزدیک به آن وجود دارند به خطی غیر از خط فارسی نیز نگاشته شدهاند. خط فارسی در کشورهای ایران و افغانستان خط رسمی است و در پیتغییر خط در تاجیکستان از سال ۱۳۰۷ (۱۹۲۸ میلادی) به لاتین و بعد سیریلیک، خط فارسی در این کشور کنار گذاشته شد. امروزه در تاجیکستان خط فارسی را خط نیاکان (به فارسی تاجیکی: xатти ниёгон) مینامند و کوششهایی برای بازگشت به این خط در این کشور وجود دارد.
[ویرایش] الفبای خط فارسینوشتار اصلی: الفبای فارسی اساس خط فارسی با خط عربی یکی است، اما خط فارسی دارای ویژگیهایی است که آن را از خطوط عربی و اردو متمایز میسازد. چهار حرف «پ، چ، ژ، گ» مختص الفبای فارسی هستند چرا که واجهای متناظر آنها در عربی استاندارد وجود ندارد. علاوه بر این شکل بعضی از نویسههای خط فارسی با نویسهٔ عربی متناظر آنها تفاوت میکند. مثلاً «ک» فارسی در حالت پایانی یا تنها با سرکش نوشته میشود در حالی که «ک» عربی در این دو حالت بدون سرکش است و یا حرف «ی» در عربی با دو نقطه در زیر آن «ی» همراه است. تفاوتهای جزئی دیگری هم وجود دارد. در الفبای فارسی و عربی بعضی مصوتها معمولاً نوشته نمی شوند که این مساله ممکن است موجب بروز ابهاماتی در فهم کلمه و یا جمله شود. برای اکثر این مصوتها علائم اختیاریای به این الفبا اضافه میشود که معروفترین آنها فتحه یا زبر (ـَ)، کسره یا زیر (ـِ) و ضمه یا پیش (ـُ) هستند. [ویرایش] تاریخچه خط فارسی
ایرانیان در سدههای نخستین اسلامی به خطهای مانوی و پهلوی مینوشتند. در همین حال ایرانیان مسلمان نظیر یزید فارسی تلاش کردند شیوه نوشتن قرآن را که به خط نبطی بود و در آن ابهامات زیادی بود بهبود بخشند. در خط سریانی حروف بدون نقطه نوشته میشدند و مصوتهای کوتاه و برخی مصوتهای بلند مانند «ا» نوشته نمیشد. از آن رو که قرآن به زبان عربی بود، عربها در خواندن آن مشکلی نداشتند، ولی ایرانیان نمیتوانستند آن را بخوانند؛ ازاینرو ایرانیان با ذوق و سلیقه خود و با نیم نگاهی به خط پهلوی و خط اوستایی، نقش مهمی را در تکامل خط نوشتاری قرآن و در واقع خط عربی بازی کردند.[۱] باور اغلب پژوهشگران این است که ایرانیان خط کنونی خود را از عربها وام گرفتهاند، با این وجود میتوان ادعا کرد که این خط، خطی است که ایرانیان در شکلگیری آن سهم عمدهای داشتهاند. از آن گذشته بعدها ایرانیان براساس نیازهای زبانی خود الفبای فارسی را پدید آوردند و از سده سوم هجری به علت رواج نامهنگاریهای دیوانی، کمکم خطهای مانوی و پهلوی، جای خود را به الفبای فارسی دادند.[۲] نمونهای از خط ثلث، خط نسخ فارسی و خط توقیع؛ قرن ۱۸ میلادی اعراب خط نداشتهاند و خطی که از «حمیر» و «انبار» (استان انبار) به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر یافتهاست، خط عربی نیست بلکه زبان عربی به این خط نوشته میشدهاست. و چون آثار مخطوط در قرون اولیه اسلامی و پس از آن، به زبان عربی نوشته میشد، خطی که بـا آن، زبان عربی ثبت میگردید، به نام خط عربی مشهور گردید. خطی که امروز زبان فارسی با آن نوشته میشود و یا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثمانی نیز رواج داشتهاست، خط عربی نیست؛ بلکه این خط که از «انبار» به نجد عربستان رفته یکی از خطوط متداول ایرانی بوده که بـا تحولاتی برای نوشتن زبان عربی به کار رفتهاست.[۳] الفبای فارسی در آغاز به صورت ابجد مردف بودهاست و بسیاری از خطهای دیگر، از جمله خط لاتین هم که برآمده و برگرفته از خطوط کهن سامی هستند، هنوز بر همان ردیف «ابجد» و «هوز» استوارند. تغییر شکل الفبای فارسی به صورت کنونی، پس از آن روی داد که شعوبیه ایرانی برای تسهیل در فراگیری الفبا، کوشیدند حروف همسان از نظر صورت و ردیف صوتی را در کنار هم قرار دادند تا برای نوآموزان، فراگیری آن آسان باشد و نامش را الفبای «پیرآموز» گذاشتند.[نیازمند منبع] [ویرایش] زبان فارسی نو به خطهای دیگر[ویرایش] فارسی به خط عبریکهنترین نوشتهٔ بهدستامده از زبان فارسی نو به خط عبری کتابت شدهاست. نمونههای بسیار کهن دیگری هم از نوشتههای متعلق به یهودیان فارسی زبان به دست آمدهاست که دارای مختصات گویشی خاص خود است. برای نمونه چند خط سندی که احتمالاً متعلق به قرن پنجم هجریاست ذکر میشود. ابتدا صورت مکتوب آن با تغییر الفبا از عبری به فارسی و سپس صورت استاندارد فارسی امروزی آن ذکر میشود:[۳] اگرت پُرسد کو از چی بیشناسی کو نبیای بود عالم را ونبی پَ چی کار ابایست تو پسوه دِه کو نبی بود عالم را چی عالم را از نبی نی بزیرد ... به فارسی کلاسیک: اگرت پرسد که از چه بشناسی که نبیای بُوَد عالم را و نبی به چه کار بایست [= برای چه کاری لازم است] تو پاسخ ده که نبی بُود عالم را [= نبی برای عالم بود] چه [= به این دلیل که] عالم را از نبی نه گزیرست. [عالم را زا نبی گزیری نیست] و دیگر موارد [ویرایش] خوشنویسینوشتار اصلی: خوشنویسی ایرانی
نمونهای تایپی از خط نسخ و خط نستعلیق نمونهای از خط تعلیق بخط خواجه اختیار منشی (م ۹۷۴ ه.ق) خط فارسی به شیوههای گوناگونی نگاشته میشود که برخی با سایر کشورهای اسلامی مشترک و برخی برخاسته از ذوق هنری خود ایرانیان است که از مشهورترین آنها میتوان به خط تعلیق، خط نستعلیق و خط شکستهنستعلیق اشاره کرد. خط نستعلیق افزون بر ایران در سایر کشورها هم طرفدارانی دارد و بهدلیل ظرافت و زیبایی به «عروس خطوط اسلامی» شهرت پیدا کردهاست. نوشتهای به نستعلیق در اوایل قرن چهارم سال ۳۱۰ هجری قمری ابن مقله شیرازی خطوطی را بوجود آورد که به خطوط ششگانه یا اقلام سته معروف شدند که عبارتند از : محقق، ریحان، ثلث، نسخ، رقاع و توقیع. که وجه تمایز آنها اختلاف در شکل حروف و کلمات و نسبت سطح و دور در هر کدام میباشد. همچنین او برای این خطوط قواعدی وضع کرد که به اصول دوازدهگانه خوشنویسی معروفند و عبارتند از: ترکیب، کرسی، نسبت، ضعف، قوت، سطح، دور، صعود مجازی، نزول مجازی، اصول، صفا و شأن.[۴] · [ویرایش]
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
امروز بیست و یکم اسفند است .در آخر سال 1389 ، سالی که با همه فراز و نشیب هایش تمام شد و به آخر رسید و بار دیگر بازار بهار و نوروز در بین مردمان فارسی زبان رونق گرفت.
اما سال 89 پیامدهای دیگری نیز در ایران و جهان خصوصا در جهان اسلام داشت ، انقلابات آرام تا خونین و بعضی به ظاهر موافق و بعضی ناکام و هنوز در حال جنگ وگریز . تحلیل های فراوانی از طرف سیاستمداران جهان و دولتمردان داخلی و خارجی پیرامون این خیزشها صورت گرفت و هر کدام سعی داشته تا این حرکتهای مردمی را به نفع خود و ایدئولوژی ایش مصادره نماید مثلا غربیها آن را دموکراسی خواهی به سبک آنان تفسیر کرده و بانی آن نهضتها راوجود دمکراسی اینترنتی دانسته و خود را راهساز آن دانسته و دلیل ادعای خود را حضور اکثریتی نسل جوان در هدایت این انقلابات میدانند. از طرفی اسلام گراها آن را نوعی بیداری اسلامی دانسته و پایانی بر حیات غربی ها معرفی کرده و برای ادعای خود و رد ادعای غربیان وابستگی حاکمان کشورهای اسلامی و سرسپرده گی آنان به غرب و مخصوصا آمریکا و مسخره دانستن بر اینکه آنان برای آزادی ملتها به این راحتی از منافع خود گذشته و کسانی را بر سر کار بیاورند که بر اساس مکتب و منافع اجتماعی همان ملت تصمیم گیری کرده و در حقیقت نهاد مردم سالاری بدون وابستگی به غذبیها را در دستور کار خود قرار دهند. دلیل دیگر این جماعت شعارهای دینی و برگزاری نمازهای پی در پی جمعه و ذکرهای الله اکبر و یا عنوان شهادت بر کشته شدگان. همه این تحلیلها بدون در نظر گرفتن دو موضوع اصلی در این کشور درست است ولی با در نظر گرفتن آن دو موضوع می توان نظرات فوق را نوعی رویا دانست و آن دو موضوع این است: 1- اسلام اهل سنت بعنوان محرک انقلاب دینی 2- تاریخ روشن فکری در کشورهای اسلامی و نقش فرهنگ غربی در اداره آن جوامع در طول تاریخ اسلام تنها مذهب پویا و انقلابی که جهاد و شهادت را میراث اولیا الهی برای رهائی انسان می داند شیعه است و با این تفکر در طول تاریخ علماء اهل سنت و به عقبه آن حکومتهای سنی دشمنی کرده و کسانی که بر علیه حاکم اسلامی ولو یزید باشد قیام کند مرتد و خارجی شمرده و آنان را به عنوان عقیده فقهی محکوم کرده به همین دلیل در کشورهای شورش شده تنها نسل جوان را میبینیم و شاید دلیل قوی این حضور عدم دلبستگی نسل جدید اهل سنت به اند یشهای قدیمی عالمان دین مبنی بر نایب رسول خدا بودن حاکمان فاسد است و باید گفت که اگر چنین تحلیلی درست باشد یعنی چالش نسل امروز با عقاید عالمان سنتی این باور را بوجود آورد که خلاء عقیدتی بوجود آمده دو پیامد دارد: 1- الگو گرفتن نسل جوان برای اداره امورات خود از غربیها 2- تفحص آنان برای انجام یک رنسانس در عقاید گذشته خویش و تطبیق آن با اسلام ناب و تحریف نشده که مستلزم در اختیار داشتن منابعی مطمئن وآزاد است که این موضوع به دلایل فراوان در حال حاضر امکان پذیر نیست. موضوع دیگر تاریخ این کشور ها نشان داد که انقلابات آنها به سرعت دچار انحراف شده ، مگر همین آقای قذافی انقلابی نبوده و یا حسنی مبارک در جنگ با صهیونیست ها قهرمان ملی نبوده ولی بعد از مدتی کوتاه تبدیل به نوکری بی اراده شده و میتوان دلیل این تغییرات عجیب را در مذهب و مشی عقیدتی و سیاسی آن دانست که ملهم از تاریخی اینگنه است. حال با توجه به پارمترهای فراوان باید دانست این خوشبینی ها شاید در کوتاه مدت اوضاع را برای غربیان بحرانی کند ولی امروز همه تلاش غربیان بر این قرار گرفت تا خود را با نسل محرک و احساسی نزدیک کرده و قبل از بیداری واقعی در دل توده های انسانی و پایان یافتن تاریخ مصرف نوکرانش خود معرکه را بدست گرفته و با هدایت اعتراضهای اجتماعی آنگونه که دوست دارد برای پنجاه سال آینده چون گذشته سرنوشت جهان اسلام را همچنان بدست گیرند. آری درست است که امروزه ممکن است نوکری از نوکران غرب سقوط کند ولی از طرفی همیشه دست غربی ها بدلیل وابستگی های متعدد این کشورها به غرب و آمریکا رهایی به این سادگی امان پذیر نخواهد بود. راهکار مهار این خیزشها به نفع مردم و اسلام تنها در این است که مردم آن کشورها به اسلام ناب تکیه کرده و به داشته های خودشان قانع باشند و در انتخاب کسانی که امورات را بدست میگیرند وسواس به خرج داده و بعد از آن نیز همچنان انقلابی و مراقب باقی بمانند تا حاکمان نتوانند براحتی راه خود را از مردم جدا کنند. اما نگرانی واقعی در این نهضتها آن است که هیچ شعاری که نشان از دشمنی و مخالفت مردم با غربیها و مشخصا آمریکائیها و اسرائیلیها باشد دیده نمیشود و تنها به تغییر حاکم راضی هستند و این دقیقا مخالف اعتقاد ملت انقلابی ایران است که دشمن اصلی اسلام و ملتهای مسلمان را دولتهای اسلام ستیز غربی دانسته و دشمن اتصلی را اسرائیل و صهیونیست میداند. امید است سال آینده سال ظهور عدالت مهدوی علیه السلام باشد و سالی پر از آرامش و خوشی برای ملت ایران و ملتهای جهان باشد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
امروز پانزدهمین روز قیام و اعتراض مردم مصر است که به نظر می رسد روزهای افول خود را می گذراند و تتیجه ای به معنای سقوط حسنی مبارک نداشت .دلایل این فرود ها چیست/؟
باید بدانیم جریانات حزبی و مخالف دولت مصر پایگاه چندانی در بین مردم ندارند .مهمترین این احزاب اخوان المسلمین است که یکقرن سابقه مبارزه دارد ولی مردم مصر به آنان اعتمادی ندارند می توان آنان را به نهضت آزادی در ایران تشبیه کرد نوعی از تسنن که در عین ترقی خواهی نوعی اسلام سنی مصلحتی را نیز مذهب خود قرار داده و همیشه در اوج مبارزات مردم به شعار اصلاحات اکتفاء کرده و به مذاکره و سهم خواهی روی آوردند .اگر اخوان مورد قبول و اعتماد اکثریت مردم مصر برخوردار بود در این سالیان طولانی جایگاهی پیدا میکرد .سایر احزاب نیز لاییک اند و دست ساخته وابسته به غرب که مواضعی مشترک با حزب حاکم دارند و در پی بدست آوردن سمتهای سیاسی و مالی است و به ظوری که دیده شد با وعده های رژیم مبارک سر تسلیم اوردند .اما موضوع مهم تر نقش حسنی مبارک در مسائل منطقه ای بخصوص موضوع اسرائیل و فلسطین است که نقش بازدارندگی نهضتهای ضد اسرائیلی را در منطقه بخوبی برای اسرائیل و غرب بازی کرده و کشورهای عربی مانند عربستان حیات سیاسی خود در عرصه بین المللی را مدیون حکومت حسنی مبارک می دانند اگر چه شاید رقابتهایی بین این حکومتها نیز وجود داشته باشد . موضوع مهم دیگر مردم مصر امروز رهبر مستقلی ندارند تا آنها را رهبری کند و افرادی چون البرادعی نوکرانی هستند در دست غربیان و مبارزاتی این چنا نی نتیجه ای نخواهد داشت و عاقبت شکست و بی نتیجه ماندن است ولی تبعات آن انتقام خاندان حسنی مبارک از مردم و کسانی خواهد بود که بانی این تحرکات بودند .در سال 1986 نیز تحرکاتی این چنانی بوجود آمد ولی با هما هنگی اسرائیل و آمریکا در نطفه خفه شد و بلا هایی بر سر مبارزان آوردند که تا حال سرنوشت بسیاری از آنان مشخص نشد زنده اند یا مرده اند. بازی اصلاحات که عمر سلیمان به دستور آمریکا براه انداخته دروغ بزرگی است مانند آنکه بگویند گوشت الاغ مزه گوشت آهو را دارد که همه آگاهان می دانند نوکری عمر سلیمان بیشتر از حسنی است و او بود که جنایات را در مصر آفرید و اکنون او قرار است آزادی برای مردم مصر به ارمغان آورد. باید منتظر روز های آیند ه بود که آیا این به اصطلاح سونامی تا کجا را میگیرد و اگر هم بگیرد آن مردمی از دست حکام حقه باز شان نجات پیدا میکنند که رهبرانی آزاده و مستقل داشته باشند واگر این چنین نبود مطمئنا از زیر سلطه این نوکر به زیر استبداد آن نوکر خواهند رفت و خون شهدایشان به هدر رفته است. اکنون حسنی مبارک رفت ولی ارتشی جای آن راگرفت که وابستگی شدیدی به آمریکا و دوستی نزدیکی به اسرائیل دارد و نمی توان باور کرد نظامی دمکراتیک با رویکردی مخالف منافع اسرائیل و آمریکا بر سر کار آید. موضوع مهمتر اینکه اساسا در اغلب کشورهای اسلامی نمی توان آدمی را پیدا کرد که به غرب وابسته نباشند و همین موضوع باعث شده که نظامهای بعدی نیز در چنگ غربیان باشند. تنها اید مردم مصر جوانان هستند که آلودگی و وابستگی کمتری دارند اما اندیشه آنان لائیک است و طرفدار آزادی و دمکراسی منبعث از غرب است و همین امر باز هم نمی توان امیدی به آزادی منطقه از سلطه غربیان داشت.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
انقلاب مردم مسلمان و شیعه ایران اعتراضی به نا هنجاری های اخلاقی دوران گذشته و به خصوص اخلاق فاسد حاکمان سیاسی دوران ستم شاهی بود.
روش های نا پسندی که باعث پیدایش منکرات ، فخر فروشی، ترویج انواع فساد که نتیجه آنها ظلم و ستم و فقر و فاصله طبقاتی گردید و همه دستورات دینی و اخلاقی را به یکباره در جامعه به دست فراموشی سپرد. هر کجا که توقفی داشتی با انباشتی از بیماری های اخلاقی در مراکز مهم فرهنگی و سیاسی و متن جامعه شیعی ایران روبرو می شدی. عنصر گناه در دوران پهلوی دوم رسما یک افتخار و ترقی شمرده می شد و گناهکاری نوعی بارز از تمدن به حساب می آمد ، وتقو ا و دوری از گناه امل گری و دشمنی با تمدن محسوب می گردید . نقش فرهنگ غربی در زندگی مردم و بخصوص نسل جوان که با حمایت حاکمان وقت صورت می گرفت تنها یک هدف را تعقیب میکرد و آن تهی کردن روح و مغز نسل بالنده برای عدم توجه به میراث فرهنگی گذشته تا غارت منابع و ثروت ملت آسان تر صورت گیرد. این اهداف به اشکال مختلف از طرف حاکمیت طاغوتی اعمال می شد: 1- تضعیف حوزه های فرهنگی دینی وبدبین کردن نسل تحصیل کرده نسبت به آنان . 2- ترویج خرافات و بی ریشه کردن اعتقاد ات قطعی و مستند حتی نسبت به مراسم احیاء گری عاشورا که انقلابی ضد ستم و ضد فساد به حساب می آید. 3- ارتباط نزدیک حاکمیت با مراکز و دولت های بر پا کننده فساد اخلاقی در جهان 4- تصویب قوانین ضد ارزشی و ضد اخلاقی در قوانین مدنی که هدف اصلی نظام طاغوتی بود. 5- آزادی مراکز فساد و فحشاء بصورت علنی و کشانده نسل جوان مسلمان به آن مراکز تا حیاء و شرم که کلید نجات جامعه اسلامی است کاملا از بین برود. 6-ساخت انواع فیلمهای مستحجن در داخل و نمایش فیلمهای بدتر از آن که از خارج تهیه می شد 7- ترویج باندهای اداری و سیاسی رشوه و فساد و بی بند و باری ها که بصورت علنی با بعضی زنان کارمند در ادارات انجام می شد . 8-تضعیف بنیاد خانواده بنام دفاع از حقوق زنان تا آن جا که حکومت از زنان خیانتکار علنا دفاع می کرد و آنها را نه تنها مجازات نمی کرد بلکه از آنها بعنوان زنان آزاده حمایت میکرد. 9-ارتباط با دشمنان اسلام و تشیع و مستضعفان جهان مانند اسرائیل و... 10- ترویج اقتصاد ربوی و سرکوب هرگونه فعالیت اقتصادی بومی که نتیجه آن رانت خواری های کلان برای خانواده های نزدیک به قدرت بود و فقر و بیماریهای اقتصادی روزبروز فزونی می یافت. 11- دیکتاتوری و توهم مالکیت خاندان سلطنت در ایران موجب شد مردم نتوانند در هیچ مسئله سیاسی نقشی داشته باشند و اگر نمایشی هم از طرف حکومت بنام انتخابات انجام می شد فریبی برای افکار عمومی بود و هیچکاه نمایندگان واقعی مردم به مراکز تصمیم گیری وارد نشدند. 12- ضدو بند های و حشتناک سیاسی و اقتصادی و پرونده سازی های جنایت وار برای مخالفین و حزف بی رحمانه مخالفین و منتقدین 13- ترویج و تقویت پلیس مخفی امنیتی و تجاوز به حقوق شهروندان و زندان و شکنجه کردن آنان به اتهام براندازی و وابستگی به بیگانه 14- شعار دوری دین از سیاست و حذف روحانیت مترقی و اقشار فرهیخته در کشور موارد فوق و هزاران مسئله دیگر باعث شد مردم ایران به خود آیند و با خون خود و جوانانش ریشه این حکومت فاسد را ابن کنده و به زباله دان تاریخ بفرستد . اکنون سی و یک سال از آن روزگار می گذرد و مردم مقایسه و برسی می کنند که امروز چه اندازه به جلو رفته و تا چه اندازه از آن مفاسد فاصله دارند و چه چیز هائی را بدست آوردند؟ لطفا برای بررسی این موضوع نظرات خود را ابلاغ فرمائید تا بحث را ادامه دهیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
امروز بیست و هفتم ماه مبارک رمضان است و منابر و خطابه ها و رسانه ها آنچه را باید بگویند گفتند و شاید کمتر از سه روز به عید مبارک فطر باقی نمانده و پیشاپیش به همه مسلمین جهان و ملت ولایت مدار ایران تبریک میگویم .
اما نکته ای که می خواهم بگویم شاید مطلبی باشد که کمتر مورد توجه است و آن تاثیر اجتماعی رمضان است زیرا گفته ها بیشتر پرداختن به تاثیر فردی روزه و رمضان بود در حالیکه نشانه جامعه رمضانی پس از ماه رمضان مشخص می شود که این روز ها را خداوند قبول کرده یا نه و علا یم پذیرفتن بنا بر آنچه از رسول اکرم و امامان معصوم علیهم السلام رسیده به طور مختصر به شرح زیر است: 1- تا ثیر در حکام از نظر عواطف و رفتار عادلانه با زیر دستان 2- قضات حکومت و نحوه احکام آنان و دوری از ارتشاء و دوری از ظلم و ستم 3- مامورین و مفتشین حکومت که بر اساس حق و خدا ترسی بنا به فرمایش و دستور علی ع به مالک اشتر که عیوب مردم را بپوشان و پرده در ی نکن و اگر دیده شد که عده ای در این صنف در پی عیب یابی و مچ گیری هستند باید در بندگی آنان شک کرد و شاید گرسنگی و تشنگی کشیده باشد اما تاثیر خود را نگذاشت پس باید اعمال منعکس کننده عبادت و تاثیر شب قدر باشد. 4- کسبه و بازرگانان و بازار - باید در دکان مسلمان تاثیر آن را دید و اگر بازار همان بازار مکاره قبل از رمضان باشد قصه همان عدم مقبولیت عبادات به در گاه پرودگار می باشد. 5- مردان و زنان کهن سال و تاثیر در چگونگی حیا و وقار آنان 6- جوانا ن در گذشتن از شهوت و پیشه کردن عفت و دوری از مفاسد 7- علماء در دوری از عجب و ریا 8- دانشجویان حوزوی و دانشگاهی و تاثیر روزه در اخلاق فکری و نزدیک شدن به معارف الهیه و عمل به قران و سنت رسول خدا و کسب علم برای خدمت به همنوعان و بشریت 9- و دولتمردان در صداقت و راست گویی با مردمی که آنان را امین خود دانسته و پرهیز از مجا دلاتی که ممکن است ملت را به گرداب فقر و جنگ بکشاند که مولا علی ع فرمود شرترین حاکم کسی است که بی دلیل امت را درگیر فقر و جنگ بکند . آری از عید فطر به بعد میتوان با زیر نظر گرفت رفتار و گفتار گروه های فوق به توفیق و یا عدم توفیق و قبولی و عدم قبولی روزه و تاثیر آن پی برد. امید است که نتیجه مقبولیت و تاثیر مثبت اجتماعی شب های قدر در این مملکت باشد و همه امور حداقل به طور نسبی به سمت یک جامعه توحیدی به پیش برود انشاءالله
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
هنگامی که پرودگار بنای جهان هستی را گذاشت پایه و اساس آن را بر مهندسی خاصی بنام عدالت قرار داد یعنی هر چیز ی را به نحو احسن در جای حقیقی خود قرار داد . این مهندسی نیاز به یک نگهدارنده برتر داشت که با پرورش اجزاء و ترکیبات آن جهان و خود را به سمت کمال حرکت دهد و براین اساس بود که آدم را خلق کرد .آدم را بهترین موجود قرار داد و او را به دست خود خلق کرد زیرا در خلق موجودات دیگر همه درباریان عرش را دخیل کرد و حتی زمان را نیز دخیل نمود ولی خلق مادی و معنوی آدم را خود ربالعالمین به تنهائی انجام داد و تعجب عرشیان و سوال آنان هم بر این حقیقت بود که چگونه است که این خاک بی ارزش قرب پیدا کرد که حضرت حق با غمزه و ناز او کنار آمد و با دست خود به سرشتن آن به اشتغال پرداخت .
آری خود حضرت حق گل او را سرشت و بادست قدرتش شکل داد و از روح خود در او دمید و او را عزیز همه خلقت کرد و به کروبیان و عرشیان امر کرد که این دردانه را سجده کنند که او را دوست می دارم پس شما نیز او را دوست بدارید و همه به فرمانش باشید که خلق همه شما مقدمه ای از برای ورود این دردانه به خلقت بود و اگر نبود خلق این دردانه هرگز شما را خلق نمی کردم . آری آدم عزیز شد و امر یه عزت او شد ولی افسوس که خود به دست خویش این عزت را نابود نمود و باعث شد از جایگاه کمال رانده شود و روزگاری بس داراز را طی نماید تا به جایگاه عزت خویش برگردد. این مقدمه برای مباحثی مهم است که در آینده ای نزدیک به آن خواهیم پرداخت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
نام کتاب : حکو مت صالحان یا استراتزی شیعه
این کتاب که در زمستان 1388 در 550 صفحه به چاپ رسید مباحث مهم و مبهمی را پیرامون موضوع حکومت در عصر غیبت به رشته تحریر در آورده است که در ضمن اثبات دیدگاه مذهب شیعه به پاسخ گوئی دو گروه پرداخته است : 1- گروهی که اساسا سازگاری با ابن نوع حکومت ها ندارند و بیشتر طرفدار حکومتها و نظا مهای دمکراسی و سکولار هستند. 2- گروهی که طرفدار حکومت فقیه در عصر غیبت بوده ولی معتقدند هیچ قانونی نمی تواند فقیه را مورد باز خواست قرار داده . مولف هر دو نظریه را با استناد به مدارک شرعی و حقوقی و مستندات تاریخی به چالش کشیده و نظریه آنان را بر اساس کتاب و سنت مردود دانسته و به این جمع می رسد که حتی انبیاء و حضرات معصومین یله و رها نبودند و آنان هم چون سایر بندگان خدا در مقابل اعمال اجتماعی شان که منجر به آسیب به منافع فرد و جامعه گردند باید بازخواست و محاکمه و معزول گردند و کسانی که قائل به یلگی برای رهبران سیاسی هستند و برای آن به احادیث و فتاوای بی ریشه می پردازند همان منا فع دارانی هستند که در پرتو بی قانونی و فرا قانونی توانستند در طول تاریخ منافع و رانت جامعه را به خود اختصاص دهند و از طرفی رفتار خبیث آنان مستمسکی گردید تا دشمنان دین و مذهب به تدریج ملتهای مسلمان را بر زشتی دین و نا کار آمدی آن متقاعد ساخته و دین را به حاشیه برانند. این کتاب حقایق فراوانی از سیره عملی علی علیه السلام را که تنها معیار صحیح حکومت داری است را بیان نموده و راه را برای توجیه تاراج کنندگان بیت المال و زورگویان قانون شکن بسته است . این کتاب هم اکنون موجود و از طریق همین سایت قابل ارسال برای علاقمندان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
*شناسنامه کتاب* تبهكاران سياسي و مذهبي در ايران
مؤلف: محمد علی بهمئی رامهرمزی ناشر: دارالنشر اسلام- قم- تلفن: 0251-6600022 نوبت چاپ: اول جلد دوم صفحه و قطع:609 وزیری تعداد: 1000 نسخه چاپ ثامن الحجج (ع) سال چاپ زمستان 1388 لیتوگرافی: اهلبیت ناظر فنی: علی واصف ویرایش وتصحيح و مقابله: خلیل امیری زاده تدارکات: وحید زند حروفچینی و صفحه آرایی: الهام صنیعی ایرانی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
*شناسنامه کتاب* تبهكاران سياسي و مذهبي در ايران
مؤلف: محمد علی بهمئی رامهرمزی ناشر: دارالنشر اسلام- قم- تلفن: 0251-6600022 نوبت چاپ: اول جلد اول صفحه و قطع:609 وزیری تعداد: 10000 نسخه چاپ ثامن الحجج (ع) سال چاپ زمستان 1388 لیتوگرافی: اهلبیت ناظر فنی: علی واصف ویرایش وتصحيح و مقابله: خلیل امیری زاده تدارکات: وحید زند حروفچینی و صفحه آرایی: الهام صنیعی ایرانی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
مقدمه هر كس به زباني صفت و مدح تو گويد بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه نوشتار حاضر، گشت و گذاري است كوتاه در گلشن ادب پارسي، براي بوييدن گلهايي كه عطر انتظار ميپراكنند و شكفتگي خود را وامدار نسيم ظهور يارند. در دو بخش، منظور خود را پي ميگيريم: نخست دربارة موعود گرايي در ميان ادبيان و شاعران، به نحو كلي و به اجمال سخن ميگوييم؛ سپس به محضر شيخ محمود شبستري، صاحب گلشن راز رفته، تفصيل ماجرا را از او ميشنويم. قصة انتظار قصة انتظار در ادب فارسي، بلكه در فرهنگ بشري، بسيار پرماجرا است. خطا نيست اگر بگوييم شاعري، يعني انتظار، و شعر يعني اعلان بيزاري از امروز و ابراز اميد به فرداي بهتر. اگر چنين اميدي نبود و اگر گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، ناممكن مينمود. شاعران اين همه دفتر و ديوان نميساختند و اين اندازه از آرزوها و آمال خود نميگفتند. نخست بايد دانست كه انتظار در ذهن و زبان شاعران، به دو معنا به كار رفته است. عام و خاص. انتظار عام، همان اميد به فرداي بهتر و آرزوي وضع مطلوب در آيندهاي دور يا نزديك است. از اين نوع انتظار به فتوريسم (futurism) يا اعتقاد به دورة آخرالزمان ياد ميكنند. دور از واقع نيست اگر بگوييم اين نوع انتظار در همة آثار هنري ـ اعم از كلامي و غير آن ـ به چشم ميآيد. اگر اميد به چنين فردايي نبود، شاعر نميگفت: آنچه ميبينم نميخواهم آنچه ميخواهم نميبينم[1] او آنچه ميبيند (وضع موجود) نميخواهد، و آنچه را كه ميخواهد (وضع مطلوب) نميبيند. به سخن ديگر، مطلوب را نميبيند و موجود را نميپسندد. بنابراين موجود، مطلوب او نيست، و مطلوب او موجود نيست؛ اما مطلوب چيست؟ كه موجود نيست؟ هرچه هست، دوست داشتني و خواستني است. شاعر، درباره مطلوب خود بيش از اين توضيح نميدهد كه موجود نيست، ولي موجود نبودن، از مطلوبيت آن نميكاهد؛ بلكه هماره خود را در چشم شاعر ميآرايد. اين نوع انتظار كه متعلق آن گنگ و نامعين است، عمومي و تمِ مشترك هر گونه كلام شاعرانه است. اين تم، تاريخ ندارد و جغرافيا نميشناسد و گريبان هيچ شاعري از دست او رها نيست. انتظار به اين معنا، هيچ گونه اختصاصي به هيچ فكر و يا زبان يا پيروان خاص ديني ندارد. فقط نيماي ما نبود كه چشم در راه بود شباهنگام؛ شكسپير نيز همين ميگفت و لوركاي اسپانيايي هم جز اين حرفي نداشت. بوداييان هم در آروزي بوداي پنجم و جهاني كه او خواهد ساخت، به سر ميبرند و حتي در نظريههاي ماركسيستي نيز فرهنگ و ادب همين تعهد و بار را بر دوش دارند. «نظريه پردازان ماركسيست به هنر به منزلة يك مؤلفة اساسي براي رهايي نگريستهاند. بلوخ معتقد بود كه هنر واحِد بعدي آرمان شهري است كه در آن عميق ترين و ريشه دارترين اميال انسان براي يك دنياي بهتر بيان شده است. مار كوزه نيز معتقد بود كه هنر تصاويري از يك دنياي بهتر را فرافكني ميكند و بر اميال ژرف و ريشهدار انساني براي آزادي و شادي صحه ميگذارد. وي بر اهميت تكوين نوعي حس جديد = (وضع مطلوب ) در مقام نيرويي براي ايجاد تغييرات سياسي ـ اجتماعي تأكيد كرد و به دفاع از انقلاب فرهنگياي برخاست كه در آن قرار است هنر زندگي را تغيير دهد»[2] بدين ترتيب همگي در حال پيمودن و آزمودناند تا مطلوب را دربيابند و سر بر دامان او نهند: همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد سر خنبهها گشودم ز هزار خم چشيدم چو شراب دلكش تو به لب و سرم نيامد[3] ديگري نيز دو چراغ ديده است كه يكي از خانة معشوق ميتابد و دومي را نرسيده است هرچه رفته است. در جهان دو چراغ ميتابد يكي از خانة تو ديگري رانرسيدم هر چه رفتم يعني از دو معشوق، يكي دروغ است و فريب. پس مطلوب، همان يار غايبي است كه از خانة او نور ميتابد و ما را به سوي خود ميخواند. آري قاعدة كلٌ متربصٌ[4] در جهان خاكي و مادي نيز استثنايي را بر نميتابد، و انتظار به اين معناي عام و انساني خود، هيچ گونه اختصاصي را به حريم خود راه نميدهد. انتظار به معناي عام را هرگز نميتوان از زندگي فردي و جمعي انسانها زدود و بيراه نيست اگر بگوييم انتظار، جزئي از وجود هر انساني است كه سنية او گورستان قلب او نيست. در انتظار عام، نام شخصي خاص يا مطلوبي معين به زبان نميآيد؛ اما آدمي هماره آماده و منتظر عبور از وضعي به وضعي ديگر است، و همواره چشم به راه دوخته است. او نميداند كي و كجا و چگونه، اما يقين دارد كه روزي خواهد ديد كه همچون امروز نيست، و اگر چنان نماند، چنين نيز نخواهند ماند. اما كيست يا چيست كه اين «چنين » را «چنان» خواهد كرد؟ انتظار عام پاسخي بدان نميدهد. انتظار عام، از يك راه ديگر نيز با ادبيات و هنر ديدار ميكند و آن در محيط انگيزهها است. جانماية شعر فارسي، عشق و دلدادگي است، و عشق يعني راه رفتن بر روي ديواري كه يك سوي آن گلستان وصل است و سوي ديگرش كوير هجران. انگيزه و داعي شاعر از سرودن و ساختن، وصل است، و البته گاه صله. وصل و صله كه از يك ريشة لغوي، اما با دو معناي متضادند، مهمترين انگيزه هاي شاعران و هنرمندان در آفرينشهاي ذوقي محسوب ميشوند. يكي براي وصل ميگويد، يكي براي صله، و هر دو موجب تغييرات اساسي در زندگي روحاني و خاكي شاعر ميشوند. عشق در جان شاعر چنگ ميزند و او را به گفتن، و سرودن وا ميدارد تا از اين رهگذر به وصل يا صله در رسد. آنكه عشق ميورزد، هماره در مرز ميان بيم و اميد است؛ بيم از نابرخورداري و اميد به برخورداري. اين وضعيت شناور، او را منتظر و چشم به راه نگه ميدارد و ذوق وي را براي توليدات ادبي تشحيز ميكند. چنين است كه ميتوان انتظار و نگراني را در اكثر تم هاي شاعرانه ديد و حس كرد. در برابر و در كنار انتظار عام، نوع خاصي از انتظار قرار دارد كه در آن سخن از موعود معين يا وضع مطلوب مشخصي است. در اين نوع از شعر انتظار، شاعر از مطلوب خاصي كه اسم و رسم دارد و حتي از زندان اسطورهها نيز بيرون است، سخن ميگويد. گرچه مضمون انتظار خاص، بسامدي به حجم و گسترة نوع عام آن ندارد، چنان نيز نيست كه پيدا كردن مصاديق آن دشوار و محتاج كاوشهاي بسيار باشد. در اين نوع موعودگرايي، تصريح به مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) يا اشاره به يكي از القاب و صفات آن يار غايب معمول است. پيش از آوردن نمونهها و گسترش سخن در اين باره، جاي گفتن دارد كه انتظار خاص را نيز ميتوان به خاص شيعي و غير شيعي تقسيم كرد. بيش از اين تفصيل نميدهيم كه درانتظار خاص شيعي، مهدي ـ عليه السلام ـ زنده و حاضر است؛ اگر چه ظاهر نيست. در فرهنگ شيعي و بالتبع در ادبيات شيعي، غيبت در برابر ظهور است نه حضور. اما در انتظار غير شيعي، بيشتر سخن از مهديِ نوعي است، يعني موعود منجي و صاحب الامري كه در آخر الزمان متولد خواهد شد؛ خواه از نسل عمر خواه از علي.[5] نمونههايي كه ذكر خواهد شد، اعم از مهدي نوعي و شخصي است. به سخن ديگر، مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ در ادبيات و مثالهايي زير، گاه همان است كه شيعه ميگويد و گاه همان موعود منجي است كه اعتقاد بدو در همه فرق و مذاهب اسلامي وجود دارد. مهدي سرايي تقريباً همة ديوانها و دفاتر شعر فارسي، كم يا بيش، به ذكر و نام مهدي موعود توفيق يافتهاند. ابومنصور دقيقي(متوفاي 370 ه.ق) كه در انگيزه و قالب و موضوع بر فردوسي بزرگ، فضل تقدم دارد، به مردم اميد ميدهد كه اگر باب نبوت مسدود است، راه مهدي ـ عليه السلام ـ بسته نيست. در اين دلداري مشفقانه، به يادها ميآورد كه از اين پس، پيامبري نخواهد آمد؛ اما سكة آخر الزمان را به نام مهدي زدهاند: از اين پس نباشد پيمبر دگر به آخر زمان مهدي آيد به در دقيقي طوسي، اگر چه خود بر مرام و مذهبي ديگر بود، اما نيك ميدانست كه مهدي ـ عليه السلام ـ فقط يك نام نيست؛ بلكه حقيقتي است كه هيچ آييني منكر آن نتواند بود. بدين ترتيب پيمبر را بايد اعتقاد آورد و مهدي را انتظار. شايد به همين دليل است كه نظامي گنجوي (م 619ه.) در پايان نعت دوم مخزن الاسرار، وقتي كلمة منتظران را به زبان ميآورد (خيز و شب منتظران روز كن) به ياد يار مدني خود ميافتد كه سايه نشين شده و روي در نقاب غيبت پوشانده است: اي مدني برقع و مكي نقاب سايهنشين چند بود آفتاب منتظران را به لب آمد نفس اي ز تو فريادرس، به فريادرس ملك برآراي و جهان تازه كن هر دو جهان را پر از آوازه كن سپس از جهان آن روز ميگويد كه خانة غولان شده است و از حضرت موعود ميخواهد كه غارتگران را در عدم اندازد. سرايندة مخزن الاسرار، از رخنههايي كه در دين كردهاند مينالد و فرياد برميآورد كه از همه سوي كمين كردهاند: ما همه جسميم بيا جان تو باش ماهمه موريم سليمان تو باش از طرفي رخنة دين كردهاند وز دگر اطراف كمين كردهاند شحنه تويي، قافله تنها چراست؟ قلب تو داري، علم آنجا چراست؟ ابيات بالا، همگي در مدح پيامبر گرامي اسلام است؛ اما در همة آنها اميد و انتظار به چشم ميخورد. نظامي در ادامه، از پيامبر ـ صلي الله عليه و اله ـ ميخواهد كه كسي را براي اصلاح امتش ارسال كند، اما نامي از او نميبرد. البته چنين سخناني با مسئلة رجعت سازگارتر است تا موضوع ظهور و فرج؛ اما به هر روي نشان ميدهد كه سخنوران بزرگ فارسي كه سخنگويان رسمي مردم زمان خود بودند، همگي كسوت انتظار بر تن داشتند و چشم به راه بودند تا كسي بيايد و : ز آفت اين خانة آفت پذير دست برآور همه را دستگير[6] اوحدي مراغهاي (م738 ه) نيز همچون نظامي نظام دين و دنيا را در امامت مهدي ميبيند و ممدوح خود را به پيروي از حضرتش فرا ميخواند: از تو دين را نظاره خواهد بود بر تو مهدي امام خواهد بود[7] بدين رو است كه هر كه دل در گرو دين دارد، ديدهاش در انتظار روي آن فرخ لقاست؛ چنان كه ابن يمين فريومدي، شاعر بزرگ سربداران گفته است: بعد از او صاحب الزمان كز سالهاي ديرباز ديدهها در انتظار روي آن فرخ لقاست چون كند نور حضور او جهان را با صفا هر كژي كاندر جهان باشد، شود يكباره راست خاقاني (520 ـ 595 ه.) مهدي ـ عليه السلام ـ را همچون پيامبران و فعل او را در شمار افعال آنان ميشمارد. اگر آدم شيطان را شكست و اگر موسي دريا را شكافت و اگر احمد ـ صلي الله عليه و آله ـ همدم جبرئيل بود، مهدي ـ عليه السلام ـ نيز دجال را ميكشد و راه را بر عدل و قسط ميگشايد: مهديِ دجال كش، آدمِ شيطان شكن موسيِ دريا شكاف، احمد جبرئيلِ دم خاقاني، مهدي را پيشواي عدل و ساحتش را پيشگاه هدايت ميخواند: پيش مهدي كه پيشگاه هدي است عدل را پيشوا فرستادي او نيك ميداند كه بد عهدي ايام را چارهاي جز محو دجال و ظهور مهدي نيست؛ ايام بدعهدي كند، امروز تا كه دي كند كار هدي مهدي كند، دجال طغيان پرورد حافظ نيز همة خشم خود را بر سر دجال ميريزد و او را تهديد به ظهور مهدي ميكند: كجاست صوفي دجال فعلِ ملحد شكل بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد خواجة شيراز، در بيت دوم غزلي به مطلع «زهي خجسته زماني كه يار باز آيد...» به يكي از آداب شيعيان عصر خود اشاره ميكند كه از آيينهاي مربوط به دوران غيبت است، بيت، چنين است: به پيش خيل خيالش كشيديم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد خيل، گروه اسبان را ميگويند و ابلق، به معناي اسب سياه و سفيد است. اضافة ابلق به چشم، تشبيهي است؛ يعني چشم به دليل زمينة سفيد و مردمك سياهش، به اسب سياه و سفيد تشبيه شده است. بنابراين مفاد بيت، اين است كه «سپيدي و سياهي چشمان را چون اسب ابلقي به پيش خيال او به انتظار نگاه داشتم؛ به آن اميد كه شهسوار از سفر بازگردد. » در اين بيت مليح، حافظ اشارت روشني به يكي از مراسم شيعيان در عصرهاي هر جمعه دارد. در روزگاران گذشته، شيعيان در عصرهاي جمعه به بيابان ميرفتند و با خود اسبي را ميبردند تا به مدد اين حضور نمادين، آمادگي خود را براي استقبال از امام غايبشان نشان دهند. آن اسب را زين ميكردند و بدون سوار با خود به صحرا ميبردند تا به امام خود بگويند بيا و بر اسب خود بنشين و قيامت با بياغاز. از اين گونه اشارات و تلميحات در نظم و نثر پارسي بسيار ميتوان يافت؛ اما شايد بهتر آن باشد كه از فهرستنگاري درگذريم و توجه خود را بر روي يكي از دفاتر معتبر شعر فارسي متمركز كنيم تا دريابيم كه موعودگرايي چه عمق وگسترهاي در ذهن و زبان شاعران دارد. آنچه در زير ميخوانيد بررسي كوتاهي از موضوع مهدويت دركتاب گلشن راز سرودة شيخ محمود شبستري است. انتخاب اين اثر گرانقدر، از آن رو است كه شبستري و شارحان گلشن، بيش از ديگران به موضوع «جايگاه موعود در جهان هستي » توجه كردهاند. طاووس در گلشن سعدالدين محمود بن عبدالكريم بن يحيي شبستري، عارف نامي، به سال 687 ق در تبريز به دنيا آمد و در سي و سه سالگي (720 ه) جهان را وداع گفت. مثنوي گلشن راز، مهمترين و خواندنيترين اثر شيخ محمود است و در ميان منظومههاي عرفاني فارسي، جايگاه بلندي دارد. ماجراي شگفت خلق اين اثر در مقدمة گلشن به تفصيل آمده است و از همان ابيات نخستين، قوت بيان و انگيزة الهي گوينده را ميتوان دريافت. گلشن راز، در واقع پاسخهاي منظوم و مختصري است كه شيخ محمود، در جواب نامة «امير حسين هروي» براي او ارسال كرده است. پاسخهاي شيخ در اين اثر، همسو و هم رنگ و بو با مشرب شيخ اكبر، محيي الدين عربي است. مطالعة گلشن راز، فرصت مغتنمي است براي آشنايي با عرفان نظري. گلشن راز، از همان ابتداي ظهورش، طرف توجه بسياري از بزرگان و دانشمندان اهل معرفت قرار گرفت. اين توجه و اهتمام، منشأ خلق حاشيهها و شرحهاي فراواني شد كه شمار آن از سي تجاوز ميكند. اما از ميان همة اين شروح، آن چه از قلم شمسالدين محمد لاهيجي، عارف قرن نهم، ترواش كرده است، مقام والا و برتري دارد، شرح لاهيجي كه موسوم به «مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز» است، خود اثري مستقل و مبنايي نيز به شمار ميآيد. لاهيجي در اين تصنيف ارزشمند، مباحث گستردهاي از عرفان نظري و عملي را به ميان كشيده است كه همگي مغتنم و سودبخش است. گرايشهاي شيعي و نزديكيِ افق انديشههاي لاهيجي به آفاق تشيع، بر قدر و بهاي آن افزوده است. در اين نوشتار، نگاه نگارنده بيش از هر شرح و توضيح ديگري به گفتههاي لاهيجي در مفاتيح الاعجاز است. نام مبارك حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ در اين شرح، بارها با اعزاز و اكرام فراوان بر صدر نشسته و قدر ديده است. اين گونه نام بردن از مصداق انسان كامل، با توجه به شيوة مصنفان كتب عرفاني، بسيار شگفت انگيز و جالب نظر مينمايد. لاهيجي بر خلاف اكثر مؤلفان متون عرفاني، در توصيف انسان كامل، به بيان مفهوم اكتفا نكرده، جاي جاي كتابش را به نام حضرت موعود متبرك ميكند. شيوه و طريقة ويژة عارفان، اقتضا ميكند كه سيماي دلرباي مهدويت را از منظر انسان كامل بنگرند. اگر گروههايي از طوايف و طبقات مسلمين، اين موضوع را با ماجراي منجي عالم پيوند زدهاند، اهل معرفت به سائقة تفكرات و گرايشهاي ويژة خود، براي بحث از حضرت حجت، ساحت و مقولة انسان كامل را برگزيدهاند. اين گزينش، بيش و پيش از آنكه اختياري باشد، ضرورتي است كه سمت و سوي مباحث عرفاني برميتابد و از آن گريزي نيست. آنان بيشتر به منجي «آدم» نظر دارند و بيشتر به رهايي «روح» انسان ميانديشنند تا اصلاح اجتماع و آباداني شهرها؛ زيرا نجات انسان از تباهيها و رهايي او از بند پليديها، لاجرم به اصلاحات اجتماعي نيز ميانجامد. مايه و اساس اصلاح عالم در تزكية آدم است و به همين خاطر، آنجا كه از ابدال و از اقطاب و اوليا و ساكنان قلعة ولايت سخن ميگويند، براساس مقدمات كلامي مذهب خود، نظر به موعود دارند؛ چرا كه حضرت موعود، انسان كاملي است كه اصلاح عالم و آدم را در برنامة خود دارد. دربارة انسان كامل، تحيقيقاً همة طبقات دانشمندان اسلامي ـ و حتي غير اسلامي ـ سخن گفتهاند. مشارب و مسالك گوناگون، اين فرد فريد از نوع انسان را نامهاي متفاوت نهادهاند. بودا او را «ارهات» نامي ده و كنفسيوس «كيون تسر». آيينهاي يوگا و بهاگتي نيز از او با عنوان «انسان آزاده» ياد ميكنند. افلاطون او را «فيلسوف» ميخواند و ارسطو «انسان بزرگوار» و نيچه «ابر انسان» و صوفيه «قطب» و از همه بالاتر قرآن است كه نامهاي «بقية الله» و «خليفة الله» بر او نهاده است. موضوع و مجال اين نوشتة كوتاه، اقتضا نميكند كه بحث دربارة انسان كامل را به دامنههاي خرم عرفان و تصنيفات عرفا بكشانيم؛ اما از اين مقدار نيز چشم نميتوان پوشيد كه در طرح عرفاني هندسة هستي، انسان كامل در جايي قرار ميگيرد كه حذف ياغفلت از آن به ويراني عالم و بيهودگي آفرينش ميانجامد. در دايرة خلقت، حلقه آخرين، وجود خاتم اوصياء است و نسبت اين حلقه به كل دايره، نسبت ثمر به شجر و يا قافيه به بيت است: ظاهراً آن شاخ، اصل ميوه است باطناً بهر ثمر شد شاخه هست گر نبودي ميل و اميد ثمر كي نشاندي باغبان بيخ شجر؟ پس به معني آن شجر از ميوه زاد گر به صورت از شجر بودش وِلاد مثال قافيه نسبت به بيت، يكي ديگر از گوياترين مثالهايي است كه اهل ذوق براي ترسيم و نشان دادن اهميت انسان كامل، آفريدهاند؛ زيرا قافيه گرچه آخرين جزء بيت است، اما همة كلمات و الفاظ در شعر بايد آن گونه بيايند و آنسان چيده شوند كه جاي را براي قافيه حاضر و آماده كنند. هر كلمه و تركيبي در مجموعة بيت، به اين انگيزة انتخاب و برگزيده مي شود كه خدمتي به قافيه كرده باشد حضور و ظهور او را موجه نماياند. نظامي گويد: اول بيت اَر چه به نام تو بست نام تو چون قافيه آخر نشست خط فلك، خطة ميدان توست كوي زمين درخم چوگان توست تا زعدم گرد فنا برنخاست مي تك و ميتاز كه ميدان تو راست تازهترين صحبح نجاتي مرا خاك تو خود، روضة جان من است روضه تو جان جهان من است و اگر گفتهاند: ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر اين يك ميم غرق است بدان رو است كه با ظهور خاتم، حلقة هستي، دور خود را كامل ميكند و درخت آفرينش به بار مينشيند. با اين تفسير از عالم و خاتم است كه ميتوان براي هرچه كه آفريده شده است، توجيهي موجه يافت و حافظانه گفت كه خطا بر قلم صنع نرفته است. هم بدين رو است كه جمال چهرة انسان كامل را حجت موجه هستي و خقت آدم دانستهاند؛ زيرا بي آن جمال و كمال، هرچه هست و خواهد بود، در نظامي از هم گسيخته، بيهوده و سرگردان، يله و رها هستند: به رغم مدعياني كه منع عشق كنند. جمال چهرة تو حجت موجه ماست موعود گلشن اشاره به انسان كامل كه بنا به تفسير و تصريح برخي شارحان گلشن راز، حضرت حجت، ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ است، در چندين جاي اين مثنوي كوتاه آمده است. از همه پررنگتر و تخصصي تر در پاسخ به پرسشهاي پنجم و ششم اميرحسين هروي متمركز شده است: مسافر چون بود؟ رهرو كدام است؟ كه را گويم كه او مرد تمام است؟ شيخ محمود شبستري در پاسخ به اين سؤال، نخست نگاهي دارد به اطوار سير انسان از جماد تا مقام «لي مع الله». سپس دربارة مقام نبوت و مقايسة آن با رتبة ولايت سخن ميگويد و اينكه ولايت خود را در نبوت آشكار ميكند و از آن اعم و افضل است. لاهيجي، در سنجش دو مقام نبوت و ولايت مينويسد: اگر چه مبدأ نبوت نبي، ولايت است، يعني ولايت خود ـ چه، ولايت نبي، افضل از نبوت او است. ـ فاما مبدأ ولايت غير نبي، نبوت است و ميان نبي و ولي، عموم و خصوص مطلق است؛ چه هر نبي البته مييابد كه ولي باشد؛ فاما هر ولي لازم نيست كه نبي (نيز) بود؛ مثل اولياي امت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ كه ولايت بدون نبوت دارند. از توضيحات ديگر لاهيجي چنين بر ميآيد كه دليل افضليت ولايت، جهت حقاني و ابدي آن است و اينكه هرگز منقطع نميشود. اما نبوت، جهتي است به سوي خلق كه قابليت زوال دارد. با اين وجود ولايت در برابر نبوت، همچون ماه در مقابل خورشيد است؛ زيرا مبدأ و مأخذ ولايت غير نبي، نبوت است: نبي چون آفتاب آمد، ولي ماه مقابل گردد اندر «لي مع الله» جهاني كه شبستري در گلشن راز، طرح و ترسيم ميكند، از خلقت جماد و نبات آغاز ميشود و پايان قوس نزولش، ظهور حضرت آدم ـ عليه السلام ـ است. او نقطة آغازين قوس صعود و مطلع تازهترين غزل عرشي خدا است، و از آن پس تا اوج قوس صعود كه تولد حضرت خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه و اله ـ است، ادامه مييابد. پس از ظهور پيامبرگرامي اسلام، نيمة دوم قوس صعود آغاز ميگردد و حلقة پاياني اين قوس ابدي، تولد مهدي موعود ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ است. اين صورت عالم است، اما در واقع سيرت عالم، دايرة ولايت است كه تمامي اين دو قوس را ميپوشاند و سايه بر همة آفرينش ميگستراند. ولايت را ظهور از آدم آمد كمالش در وجود خاتم آمد ولايت بود باقي تا سفر كرد چو نقطه در جهان دَوري دگر كرد ظهور كل او باشد به خاتم بدو يابد تمامي دَور عالم لاهيجي در شرح اين ابيات خاطر نشان ميكند كه معني اين سخنان آن است كه «ظهور تمامي ولايت و كمالش به خاتم اوليا خواهد بود؛ چه، كمال حقيقت دايره، درنقطة اخير به ظهور ميرسد». آنگاه نام مبارك حضرت را يادآور ميشود و اينكه پيامبر فرمودهاند: «اگر از عمر دنيا يك روز بيشتر باقي نمانده باشد، خداوند اين روز را چنان طولاني ميكند كه مردي از نسل من يا نسل اهل بيت من، كه او و پدرش هم نام پدرم هستند، قيام كند و زمين را كه از ظلم و ستم لبريز شده است، از عدل و داد بياكند». اما بلافاصله متذكر اين روايت شريف نيز ميشود كه پيامبر فرمودهاند: «المهدي من عترتي من اولاد فاطمه؛ مهدي از خاندان من از فرزندان فاطمه است.» شارح فاضل، در شرح«بدو يابد تمامي دور عالم» مينويسد: «يعني به خاتم الاوليا كه عبارت از مهدي است، دور عالم تمامي و كمال تام يابد و حقايق و اسرار الهي در زمان آن حضرت به كلي ظاهر ميشود»[ لاهيجي با ذكر روايتي چند، بر اين حقيقت پاي ميفشارد كه غرض و مقصود خلقت، ظهور حضرت مهدي است؛ ازجمله روايتي بدين مضمون: «زندگان تمنا كنند كه كاسگي (كاشكي ) مردگان زنده شدندي تا فايده و غرض حيات، حاصل كردندي و عارف حقيقي گشتندي[. اين كه مهدي از فرزندان حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ است، كانون اتفاق نظر و از ضروريات مذهب تشيع است؛ اما بسياري از دانشمندان اهل سنت، ضرورتي بر چنين خويشاوندي نميبينند. حتي ايشان تولد و حضور آن گرامي را در حال حاضر مانند ظهورش، منكرند؛ يعني حضور و ظهور او را همزبان ميدانند. مولانا جلالالدين بلخي كه عارفي حنفي مذهب و اشعري مسلك است، در مثنوي خود آورده است: پس به هر دَوري ولياي قائم است تا قيامت آزمايش دائم است هركه را خوي نكو باشد برست هر كسي كو شيشه دل باشد شكست پس امام حيِ قائم آن ولي است خواه از نسل عمر، خواه از علي است يكي ديگر از شارحان گلشن راز، يعني شاه محمود داعي شيرازي در كتاب «نسايم گلشن» در شرح ابيات پيش گفته، توضيح روشنتري دارد؛ وي مينويسد: چون نبوت به حضرت مصطفي ـ صلي الله عليه و آله ـ ختم يافت، دايرة ظاهر ولايت كه نبوت بود به انجام پيوست و سرّ وِلايت كه باطن نبوت بود، آغاز ظهور نهاد. و بعد از آن كه در پردة نبوت يك دور كرده بود، بي پرده دوري ديگر به نهايت ميرساند و غايت ظهور او به نشانة خاتم الاولياء كه مهدي موعود است، ختم مييابد و كار هر دو عالم معني و صورت، به نشانة او نظام ميآيد، و چنانچه به حسب باطن، خليفة معنوي است به حسب ظاهر خليفة صوري ميگردد. و در اين ابيات كه ميآيد، به اين وجوه كه گفته شد، اشارة ناظم گواهي ميدهد: ولايت بود باقي تا سفر كرد...] صاحب گلشن راز، رابطة ميان مهدي را با همة اوليا، از نوع ارتباط كل با اجزاي خود ميداند: وجود اوليا او را چو عضوند كه او كل است و ايشان همچو جزوند شرح لاهيجي بر اين بيت، از رأي صائب و بينش صحيح او در اين باره خبر ميدهد: «يعني در دايرة ولايت مطلقه كه خاتم الاولياء مظهر آن است، نقاط وجودات اوليا همه مثال اعضاي خاتم الاولياءاند؛ چه، حقيقت ولايت هر فردي از افراد اوليا به صفتي از صفات كمال ظاهر گشته است و به جميع صفات كمال در نقطة اخير كه «مهدي» است، ظهور يافته و كمال بالقوة دايرة ولايت در اين نقطة آخرين به ظهور رسيده و به فعل آمده است، و چنانچه همة انبيا ـ عليهم السلام ـ اقتباس نور نبوت تشريعي از مشكات نبوت خاتم الانبياء مينمايد، جميع اوليا نور ولايت و كمال از آفتاب خاتم الاوليا ميبرند. فلهذا ولايت خاتم الاولياء مسما به «ولايت قمريه» است. چه، مأخذ نور ولايتِ جميع اوليا ولايت مطلقة خاتم الاوليا است، همچنان كه نور قمر، مستفاد از شمس است.»[] لاهيجي پيش از آن كه «نسبت تام» ميان خاتم الانبياء و خاتم الاوليا را توضيح دهيد. به عنوان پيش در آمد بر بيت گلشن ميگويد: «خاتم اولياء، باطن خاتم انبياء است.»[] آن گاه سخن شيخ را ميآورد كه گفته است: چو او (مهدي) از خواجه يابد نسبت تام از او با ظاهر رحمت عام[] لاهيجي در شرح اين بيت، نخست «نسبت عام» را توضيح مي دهد. آن گاه معلوم ميكند كه چنين نسبتي در همة عالم فقط ميان دو كس برقرار است و آن پيامبر اسلام و حضرت مهدي است. نسبت تام، يعني همة نسبتهاي ممكن؛ از نسبت صُلبي (پدر ـ فرزندي) گرفته تا نسبتهاي معنوي. اقرار به وجود چنين نسبتي ميان پيامبر و حضرت مهدي، يعني همسويي با عقايد مشهور شيعه، و اين در حالي است كه شاعر و شارح، به ظاهر چنين مذهبي ندارند: بدان كه نسبت، به سه نوع متحقق ميشود: يكي صُلبي است كه متعارف و مشهور است؛ دوم نسبت قلبي كه به حُسن ارشاد و متابعت، دل تابع در صفا، مثل دل متبوع گردد؛ سوم نسبت حقي حقيقي كه تابع به بركت حسن متابعت، به نهايت مرتبة كمال كه فرق الجمع است، برسد و تابع و متبوع يكي گردد. چون خاتم اولياء (مهدي ) البته از آل محمد ـ صلي الله عليه و اله ـ است، نسبت صُلبي، ثابت است، و چون دل مباركش به سبب حسن متابعت خاتم انبياء مرآت تجليات نامتناهي الهي شده است، نسبت قلبي واقع است؛ چون وارث مقام«لي مع الله» گشته است، نسبت حقي حقيقي است كه فوق جمع نسبتها است، تحقق يافته است. پس هر آينه ميان خاتم الولايه و خاتم النبوه ـ عليهما السلام ـ نسبت تام كه نسبت ثلاثه است، واقع باشد و به حقيقت، خاتم الاولياء همان حقيقت، و باطن خاتم الانبياء است. لاهيجي به پيروي از صاحب گلشن راز پي در پي يادآور ميشودكه اين ظهورات، نه از باب تناسخ كه از مقوله بروزات و ظهورات است؛ يعني آن چنان نيست كه روح خاتم الانبياء در خاتم اوصيا تجلي دوباره نموده باشد؛ بلكه اين دو روح در دو منشأ، مظهر و مجلاي يك رحمت عاماند: «از او با ظاهر آيد رحمت عام.» سپس شيخ شبستر، نمايي از جهان پس از ظهور را ترسيم ميكند. گزارش شيخ از جهان پس از ظهور و دوران حضور به كلي مستند به رواياتي است كه نزد شيعه و سني، مقبول و محترم است: شود او مقتداي هر دو عالم خليفه گردد از اولاد آدم ولايت شد به خاتم جمله ظاهر بر اول نقطه هم ختم آمد آخر از او عالم شور پر امن و ايمان جماد و جانور يابد از او جان نماند در جهان يك نفس كافر شود عدل حقيقي جمله ظاهر توضيح لاهيجي در ذيل بيت اخير، بدين شرح است: «چون ذات آن حضرت، مستلزم اسرار توحيد و كمال است و كفر و ستم كه از لوازم جهل است، در آن زمان بالكل مرتفع است، هر آينه يك نفس كافر در جهان يافت نشود و همه عارف و موحد باشند، و عدل حقيقي كه ظل وحدت حقيقيه است و مشتمل بر علم شريعت و طريقت و حقيقت (است). به تمام و كمال ظاهر شود و هر كس به كمالي كه لايق استعداد او است، برسد: كه مقتضاي اسم العدل آن است كه حق هر ذي حق به حسب استحقاق او بدهد». در پايان اين نوشتار يادآوري اين نكته بي جا نخواهد بود كه شرح عرفاني عارفان اسلامي از ماجراي غيبت و ظهور حضرت حجت ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ يكي از دل انگيزترين مباحث نظري در عوالم انديشه و هستي شناسي است. كساني كه از اين مزرعه خوشهاي چيدهاند يا مشام خويش را بدان معطر كردهاند، نيك مي دانند كه سينة تابناك عارفان حقيقي و دلسوخته، خزانة گفتنيهاي بسياري در اين باب استآنچه گفته آمد اندكي زان همه بسيار هم نيست. اين را نيز بايد افزود كه سخنان گزاف و بيپايه بر زبان هر فرقهاي از طوايف اسلامي، گه گاه را مييابد؛ باوجود اين نبايد چنين نقيصههايي، چشم ما را از نگريستن به تماميت يك مسلك و مشرب باز دارد؛ كه: تا نباشد راست كي باشد دروغ آن دروغ از راست ميگيرد فروغ مثلاً آنچه در مثنوي مولانا درباره انسان كامل و ختم ولايت آمده است، آن چنان دل انگيز و شور آفرين است كه هر انسان كريم النفسي را به خطا پوشي از نقايص مثنوي در باب مهدويت وا ميدارد. اصل لشكر بيگمان، سرور بود قوم بي سرور، تن بيسر بود اين همه كه مرده و پژمردهاي زان بود كه ترك سرور
كردهاي[30]
[1]. شفيعي كدكني. [2]. ر.ك: ريما مكاريك، دانشنامه نظريههاي ادبي معاصر، ترجمة مهران مهاجر و محمد نبوي، انتشارات آگه ، چاپ اول، 1384 ص 412. [3].مولوي ديوان شمس. [4]. قل كل متربص فتربصوا، سوره طه ، آيه135. [5].پس امام حي قائم آن ولي است / خواه از نسل عمر خواه از علي است؛ مثنوي دفتر دوم، 6 بيت 819. [6]. همان. [7]. مثنوي جام جم.
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
xTooltipElement
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
چند روز به پایان سال 1387 بیشتر باقی نمانده و قطعاً مردم ایران بر اساس گذشتۀ تاریخیشان و فرهنگ ملی خود به سرو سامان دادن عبور از مراسمات ویژۀ آن ایام مشغول هستند از جمله : خرید جدید ، خانه تکانی ، آمادگی مسافرتها ، دید و بازدید بستگان و دوستان ، و بسیاری دیگر از امور که مربوط به این ایام است. موضوعی که سالیانی مطرح است اینکه واقعاً نوروز چگونه فرهنگی است و آیا با مصادیق دینی تضاد قطعی دارد و نوعی بی دینی و شرک به شمار می آید یا نوعی فرهنگ ملی است که هیچگونه تضادی با شریعت نداشته و بحثهای بوجود آمده صرفاً جنبه های سیاسی داشته و تمسک موافقین و مخالفین به اینگونه مباحث ارتباطی نه به دین دارد ونه به فرهنگ ملی ، راستی حقیقت چیست ؟ نوروز به عنوان شکوفائی و تحول طبیعت است و براساس تطبیق سال هجری قمری با ماههای خورشیدی می باشد یعنی همانگونه که سال قمری همیشه در اول محرم شروع میشود از نظر اطلاعات دقیق منجمین سال هجری شمسی نیز اول فروردین ماه آغاز میشود و بطور عموم تمام ملل جهان اول سال ملی خود را جشن گرفته و مراسم شکر گذاری به جا می آورند و هیچ اند یشه ای مبنی بر جنگ با ادیان و ارزشهای دینی نداشته و بلکه آن را بعنوان یک تحول توحیدی در طبیعت و خلقت می دانند. از طرفی همۀ اسناد سجلی ،قانونی ، مالی ، اقتصادی ، فرهنگی و... بر اساس همین تاریخ صورت گرفته و تارخ شناسنا مه مراجع دین نیز بر همین اساس نوشته و تا کنون مجتهدین صاحب رساله و مراجع تقلید آنرا نکوهش نکرده و زندگی خود را بر همین اسا س تنظیم نمودند. موضوع دیگر اینکه از نظر شرعی تا کنون به اصالت آنچه گفته شد در بین مراجع تقلید مخالفتی شنیده نشده و یا رسماً بیانیه ای صادر نگردیده و بعضاً برای این روز ادعیه و نمازها و غسل و اذکار ی را توصیه نمود ه و جنبه های معنوی آن را تقویت نموده اند. اما متاسفانه بعضی از امور را در آن مداخله داده که مورد انتقاد بعضی صاحب نظران دینی است مانند چهار شنبه صوری (سوری) که آنرا نوعی آتش پرستی و مؤ ثر دانستن آتش در سرنوشت روحی و جسمی آدمی به حساب آورده و آنرا منافی توحید و مطلق دانستن پروردگار وشرک به حساب می آورند. حال باید دید که ایا واقعاً ملت ایران بر اساس دیدگاه فوق به این قضیه نگاه کرده یا اینکه تنها به منزله یک رسم مانند بسیاری دیگر از رسوم معمول فرهنگی ملت ایران که نه تنها در شرع برایش مجوزی صادر نشده بلکه ممانعتهایی هم وجود دارد مانند : وجود مو سیقی ها ، رسوم ازدواجها، و.... که ما در کشور روزانه با آن سر و کار داریم ولی تاکنون نه مخالفتی با آنان شده و نه در جهت اصلاح آنان تلاشی صورت گرفته. اما چگونه است که عده ای وحشت از روزی دارند که تنها یکبار در سال تکرار می شود ولی در مقابل رسوماتی که هر روزه افرادی را به کام نابودی می کشد تلاشی صورت نمی گیرد مانند ازدواجهای اجباری که هنوز در بسیاری نقاط ایران همچنان با شدت و حدت ادامه دارد و عده ای روزانه در تلاشند که این رسومات را تثبیت نموده و از آن حمایت کرده و میراث ملی می نامند. از طرفی دشمنان اسلام و کشور برای عقده دری خود به تبلیغ جنبه های منفی نوروز پرداخته و با شایعات فراوانی سعی دارند وانمود کنند که دین و روحانیت در تلاشند تا آثار فرهنگی و ملی ایرانیان را به نابودی بکشانند ولی همین منحرفین فراموش کردند که همین فرهنگهای باقی مانده را نیز چه در گذشته و چه در زمان موجود اندیشمندان دینی و بزرگان مراجع آنرا حفظ نموده ودلیل آن اجرای مراسم نوروزی و سال تحویل توسط علماء در قرون گذشته تا کنون در اماکن متبرکه و حرم امامان و امام زادگان صورت گرفته و اگر آنان مخالف چنین سننی بودند بطور قطع اجازه نمی دادند که این مراسم در اینگونه اماکن برگزار شود. پس نتیجه آنکه دو گروه سیاسی به دلیل اختلافات فی مابین خود سعی دارند از این سوژ ها برای خود میدان رزم ایجاد کرده در حالیکه نه آنان که دم از ملی گرایی و فرهنگ ملی می زنند تا کنون خدماتی به ایران و ایرانی داشته و نه آنان که این رسوم را شرک دانسته در جایگاه مر جعیت و رهبری دینی امت قرار دارند که سخنشان حرف دین و مذهب باشد ، پس براین اساس سال نو را به همۀ ایرانیان آزاده و مسلمان تبریک گفته و امید وارم سالی پر از شادی و زیبایی روحی و موفقیت مادی داشته باشند.اشاءالله .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
امروز آن روزی است که وارث حقیقی انبیاء علیهمالسلام به مقام رهبری امت اسلامی و نجات بخشی ملل جهان به امر پرودگار منصوب گردید .
انبیاء مامو ریت داشتند تا بشریت را به آن فلسفه ای که برایش خلق شدند هدایت کرده و کرامت انسانی را درجهان هستی به منصه ظهور گذارن. در این راستا بود که جماعتی از ابناء بشر از فرامین الهی سر تافته و راه دشمن خود شیطان را گزیدند و به سرکشی و نا فرمانی روی آورده و برای تا مین مقاصدشان به استثمار و ستم به همنوع پرداخته و بنای حکومتهای جور را ایجاد کردند. جهان» به شکل دو قطبی در امد و با توجه به را صحیح انبیاء که ممنوعیت از ابزار ا ستثمار میباشد در پی راه صحیح وهدایت بشر بودند در مقابل پیروان شیطان چون محدودیتی در اهداف خود نداشتند از همه امور ضد بشری برای تداوم سلطه شیطا نی خود بهر ه جستند. این تضاد در طول تاریخ حیات بشر خود را به اشکال مختلفی نشان دا د و اوج این سلطه گری و ستمکاری در قرن بیستم و پیشرفت بشر در علو م تجربی شکل دیگری پیدا کرد. اسلام که بعنوان آخر ین دین و محمد صلی الله علیه واله و سلم بعنوان خاتم پیامبران با تعالیم کامل خود و با استفاده از تجارب تاریخی هجوم همه جانبه ای بر علیه تفکرات شیطانی و مظاهر آن آورده است ولی بار دگیر اصحاب شیا طین مانع از تواوم نور افشانی اسلام گردیدند و آن تمدن شکو همندی که رسول خدا در حجاز و سایر سرزمینها بوجود آورد دستخوش تحولات منفی از طرف قدرت طلبان شیوخ عرب گردید. بدلیل ظهور اسلام و استقبال جهانی از آن و تضعیف سایر ادیان و حکو متهای سیاسی در جهان مسلمین عرب در قرون اولیه تا جنگهای صلیبی توانستند به بسیاری از کره خاک حکو مت کرده وبه دلیل پیروی نکردن از دستورات پیامبر در اطاعت از رهبری واقعی یعنی علی علیه السلام و تحریف سنت و دوری از مفسران واقعی وحی و تکیه بر احادیث جعلی و قرائتهای خود سرانه از دین و روی آوردن خلفاء اموی و عباسی به جمع ثروت و تکیه به قدرتهای مادی و تنظیم حکومتهای اسلامی به سبک پادشاهان ایرانی و رومی و عیاشی و شهوترانی وایجاد بسیاری از بدعتها در آئینهای عبادی به تدریج رو به افول وسقوط گذاشت و از طرفی طرفداران خاندان پیامبر با فشار و کشتار بی رحمانه طرفداران خلفاء کاملا به انزوا کشیده شدند. میتوان قرن بیستم را قرن تحکم پول و قدرت بر ادیان الهی نامید و پیدایش چالش شدید بین مسلمانان مومن با حاکمان فاسد و وابسته به ابر قدرتها نامید و انقلابات فراوانی که در آخر این قرن در جهان اسلام اتفاق افتاد مقدمه بیداری جهان اسلام نسبت به پدیدهای انحرافی دانست که از صدر اسلام تا این زمان توسط حاکمان دور از اسلام و بی دین بوجود آمد. امروزه اغلب مردم جهان نا امید از اجرای عدالت توسط حا کمان خود هستند و این حقیت را میتوان در فاصله فقیر و غنی مشاهده کرد و تجاوز سایر زورمندان به مردمان ضعیف و چپاول ثروتهای آنان به بهانه های مختلفی که هر روزه اتفاق میافتد آنان را در آروزئی کهن و باورهای دیرین یعنی ظهور منجی کشاند و بر این باور مشترکند که عاقبت چون بعثت ا نبیاء کسی از راه خواهد رسید و آتها را از شر ستمگران عالم نجات خواهد داد. این امید دروغ نیست و یک حقیقت زنده است. درست است که هر امتی این منجی را در منابع تاریخی و اعتقادی خود به شکل متفاوت تفسیر کردند ولی همه جهانیان در یک موضوع مشترکند و آن اینستکه این مرد فرستاده خدا و مظلوم دوست و خدا پرست و کشنده ستمگران و نابود کننده کاخ بیدادگران خواهد بود. ما مسلمانان از شیعه و سنی اعتقاد داریم که این مرد فرزند پیامبر اسلام میباشد و همان امام دوازدهم از فرزندان علی و فاطمه است . شاید بعضی تعجب کنند که ما میگویم اهل سنت نیز بر این باور هستند . در این قسمت به احادیث و اخبار بزرگان علماء اهل سنت پرداخته تا دروغ کسانی که می گویند مذهب شیعه و دوازده امام ساخته و پرداخته ایرانیان است روشن گردد: ابتداء فضائل علی علیه اسلام در کتبی بزرگ که منبع اسنادات اهل سنت است:کتاب ما نزل من القرآن فی علی از حافظ ابو نعیم اصفهانی که سیصد آیه از آیات قران را در شخصیت علی علیه السلام دانسته و آ نان را دراین کتاب نوشته و حقانیت علی و خاندانش را به قلم کشید. کتاب نزول القرآن حافظ ابی بکر شیرازی که او نیز سیصد آیه قران را در باره علی ع نوشته است. کتب تفسیر بزرگان مفسرین اهل سنت چون :امام ثعلبی و جلال الدین سیوطی و طبری و امام فخر راز ی و ابن کثیر و مسلم و حاکم و ترمذی و سنائی و ابن ماجه و ابی داود و احمد بن حنبل و بسیاری دیگر که در حقانیت علی ع و فرزندان معصوم او ضبط گردیده است. در همین کتب و سایر کتابهای دیگر اهل سنت به دچند خبر اکتفا کرده که علاقمندان را به مباحث روز های دیگر ارجاع میدهم. شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب 76 ینابیع الموده که از بسیاری از منابع فوق از قول پیامبر اسلام در پاسخ نعثل یهودی که از ان حضرت سوال کرد که یا رسول خدا هر پیامبری وصیائی داشته ..... مارا از خبر ده وصی شما کیست: حضرت فرمود :ان وصیی علی بن ابی طالب و بعده سبطای الحسن والحسین تتلوه تسعهالمعصومین من صلب الحسین .وصی من علی بن ابیطالب و دو سبط من حسن و حسین ونه فرزند حسین پس ازاو.. نعثل عرض کرد اسامی شریف ایشان را برای ما بنمایید. حضرت فرمود:اذا مضی حسین ابنه علی فاذا مضی علی فابنه محمد ........ فارسی این حدیث تا آخر این میشود که فرمود:ذکر امامان نه گانه را از علی بن الحسین تا مهدی بن الحسن العسکری و توضیح دادند که هر پدری از دنیا رفت فرزندش امام بعدی است. این حدیث حتی به شهادت و چگونگی مرگ آنان و قاتلین نیز پرداخته است و پیامبر به صراحت امام دوازدهم را بنام محمد مهدی معرفی نمود .پاسخ پیامبر موجب گردید یهودی مسلمان شود و گفت یا رسول خدا آنچه در باره جانشینان خود گفته ای در کتب تورات و گذشتگان خواند ه ام و در وصیت موسی ع دیده ام . هزاران از این روایات در متون مهم علماء اهل سنت وجود دارد که در آینده با ذکر منابع به آنها خواهیم پرداخت تا دشمنان اسلام و اهل بیت عترت بدانند که ایرانیان تشیع را نساخته اند بلکه افتخار حفظ و باروری آن را در دوران غربت اهل بیت بعهده داشته اند واین نشان ا ز خرد ایرانیان در طول تاریخ است.بامید ظهور زود هنگام آن امام در غیبت از چشم ما.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
تا لیفات زیر توسط آقای محمد علی بهمئی رامهرمزی منتشر شده است:
1- کتاب اسرار ولایت مطلقه علی علیه السلام در 620 صفحه 2- شرح دعای جوشن کبیر در 430 صفحه 3- شرح دعای مکارم اخلاق در 540 صفحه 4- کتاب تجلی عدل در نظام الهی اسلام در 460 صفحه 5-بحران هویت در 568 صفحه 6-حکومت صالحان استراتژی شیعی دوجلد 7-سلطنت جاویدان امام زمان دو جلد 8- تاریخ تبهکاران سیاسی و دینی در ایران 5 جلد انتشار این کتب ازسال 72 آغاز گردید و هم اکنون نیز عنوانین 6و7و8 در حال چاپ بوده و بزودی وارد بازار میگردد. توضیح مختصر عناوین: کتاب اسرار مطلقه پردازشی در باره حقیت شخصیت علی علیه السلام بوده و جایگاه تکوینی آن حضرت را در عالم خلقت مشخص میسازد این کتاب از ادبیات کامل عرفانی فارسی برخوردار بوده و در مراکز مهم کشوری مانند موسسه امیر المومنین آستان مقدس رضوی و....موجود میباشد و از ردیف کتابهای مهم شیعی محسوب میگردد. کتاب تجلی عدل در نظام الهی اسلام برسی موضوع عدل در تمام ابعاد زندگی سیاسی -اخلاقی- قضائی - حکومتی و....از تظر قرآن وسنت میباشد. کتابهای تفسیر دعاهای مکارم و جوشن به مفاهیم اعتقادی و اخلاقی و عبادی می پردازد. کتاب بحران هویت در سال 87 اتشار یافته و موضوعات جدی اختلاف بین مدرنیته و گرایشات مذهبی و سیاسی را در جهان مورد بررسی قرار داده و به وضع موجود حاکمان جهان اسلام و تنشهای موجود در بین مسلمانان و غرب و علل عقب ماندگی مسلمین پرداخته است. کتاب حکومت صالحان و استراتژی شیعه به برسی عمیق در رابطه حاکمیت دینی توسط فقهاء در عصر غیبت پرداخته و اغلب ایرادات و شبهات پیرامون فقه سنتی و طرح جدید مسائلی چون فقه پویا و حوزه اختیارات ولایت فقهیان را مورد کنکاش قرار داده است. کتاب سلطنت جاویدان باز گشائی فصل نوی در بررسی قیام موعود علیه السلام بوده و مسائل مهمی چون : الف)اثبات وجود مهدی عج از نظر قرآن ب) دلایل اثبات مهدی از منابع اهل سنت ج) برسی شرایط ظهور در آخرالزمان و موضاعاتی چون : چگونگی جکومت ایشان و مسائل کشور داری و حقوق بشر وبحث تکلیف و حق و اوضاع ممالک جهان درآ ن زمان و بسیاری دیگر از مسائل . کتاب تاریخ برسی اوضاع ایرانیان از زمان کیومرث تا انقلاب اسلامی و دوران رهبری امام خمینی در ایران : این کتاب شراط خاص هر زمان ایران با توجه به نفوذ مذهب و سیاست و اشغال آن توسط اعراب و ورود اسلام و پیدایش مذهب شیعه و تاثیر آن در فرهنگ و زندگی ملت ایران و ساختار سیاسی آن می پردازد. تلاش ما در آینده آن است که بزودی خلاصه مهم ترین بخشهای این کتب را از طریق همین وبسایت در معرض دید علاقمندان قرار بدهیم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
بسم لله الرحمن الرحیم
امروزه علوم بشری بوسیله اینترنت به جائی رسید که تمام بشریت را در یک محیط جمع کرده و از این طریق میتوان با هم اطراف جهان ارتباطی مستقیم بر قرار کرد و نیازمندهای مادی و معنوی را بر طرف نمود. اینجانب قصد دارم تا از این طریق تا آنجا که ا مکان وجود دا رد با بر قراری ارتباط صمیمانه با علاقمندان پاسخگوی بخشی از سوالات و راه حلهای مشاوره ای بخصوص برای نسل جوان باشیم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط محمد علی بهمئی
|
|
|